۳ بهمن ۱۳۹۱

  بام! شیب! شیبدار درست میکنند؟!….

قدیمها یادم هست یه لطیفه‌ای بود که می‌گفت: دو کارگر بودند که یکی زمین را میکند و دومی هم پر می‌کرد. ازشون پرسیدند این چه کار احمقانه‌ایه؟! جواب دادند که ما در اصل سه نفر بودیم یکی زمین میکند دومی لوله می‌گذاشت و سومی هم پر می‌کرد. لوله‌گذار مریض شده ولی وجدان کاری ما اجازه نمیده کارمون را انجام ندیم!!!
در همین رابطه واقعا برخی نگرانی‌ها ستودنیست…

۱۴ دی ۱۳۹۱

  این روزهای من و انجمن سمپاد و سمپادی‌های یزدی!

بعضی وقت‌ها می‌خوام داد بزنم جمع کنید بساطو. گند زدین به سمپاد و انجمن و …. بعد یادم میاد که:
۱. این فقط نظر تو است و بقیه نظرشون احتمالا چیز دیگه‌ای هست و گرنه حتما اتفاقی دیگر می‌افتاد. یادم اومد خودم هم خیلی داد نزدم.
۲. از انجمن و فعالیت‌هاش و مشکلاتش، کم و بیش بی‌خبرم.
۳. سمپاد نمونه کوچیک ایرانه، با اندکی تفاوت، کار جمعی را بلد نیسیتم. همدیگه را نمی‌تونیم تحمل کنیم و …
۴. باید این چیزها را تجربه کرد. بدون تجربه و دانش ناشی از اون مشکلات بنیادی حل نمی‌شه. فقط نگران این هستم که بی‌حافظگی تاریخی ما باعث بشه توی دور تجربه‌کردن گیر بیافتیم
۵. فقط کاش می‌شد این تجربه‌ها و رویدادها را شفاف و مستند کرد. شروعش از جلسات هیات مدیره و رویدادهای مالی انجمن هست (کاری که علی‌رغم تلاش‌هام در دروه عضویت در هیات مدیره موفق به انجامش نشدم و شاید این دلیل اصلی فاصله گرفتنم از انجمن بود)

این روزها، به دلایلی که خیلی برای خودم هم واضح نیست، بیشتر به یاد انجمن می‌افتم. مشکلاتی که داشتیم برای شروعش، ایده‌هایی که به سختی اجرایی شد و انجمن پا گرفت. اینکه تصور می‌کردم بعد از دو تا حداکثر سه سال جمعی خواهیم داشت که می‌شه ساختار قانونی انجمن را ایده‌آل‌تر کرد. به هیات موسسی که دیگه این روزها نمی‌شه دور هم جمعشون کرد از بس که دورند یا گرفتارند. از ایده‌هایی که سوخت شد. از توانی که می‌تونستیم داشته باشیم. اینکه چی شد که شفافیت‌ها کم و کم‌تر شد تا رسید جایی که صورت جلسه‌ها هم خصوصی شد. از شوق و ذوق‌هایی که به مذبح مصلحت و منفعت رفتند.

و اینکه چه باید کرد. آیا باید ادامه داد؟ آیا باید انقلاب کرد؟ آیا باید اصلاحات انجام داد؟ آیا باید بی‌خیال شد؟ …

 

۳۰ شهریور ۱۳۹۱

  پوزش فریدون مشیری

امروز ۳۰ شهریور، روز تولد فریدون مشیری بود. شاعر نوپرداز دوست‌داشتنی عصر ما.
تعدادی ایمیل از اشعارش دریافت کردم و توی شبکه‌های اجتماعی هم خیلی از دوستان، اشعار مورد علاقه‌شون رو هم‌خوان کرده بودن. یکی از اشعاری هم که خیلی هم‌خوان شد بود شعر «دوستی» بود با این مطلع که:
دل من دیر زمانی‌ست که می‌پندارد
دوستی نیز گلی‌ست
مثل نیلوفر و ناز
ساقه‌ی ترد لطیفی دارد
بی‌گمان سنگ‌دل است آن که روا می‌دارد
جان این ساقه‌ی نازک را
-دانسته-
بیازارد.
» باقی این نوشته را بخوانید …

۲۷ اسفند ۱۳۹۰

  شعر اصلیِ سرود «بهاران خجسته باد»

کمتر کسی است که آهنگ «بهاران خجسته باد» را نشنیده باشد. اما اصل شعر با عنوان «سرود بهار» که سروده‌ی عبدالله بهزادی است، با آنچه در آهنگ آمده اندکی تفاوت دارد.

سرود بهار

هوا دلپذیر شد، گل از خاک بردمید
پرستو به بازگشت بزَد نغمه‌ی امید
ز بازی ابر و مهر به نیلی سپهر ژرف
به هر لحظه تازه‌ای نمایان شود شگرف
به جوش آمده است خون درون رگ گیاه
بهار خجسته فال، خرامان رسد ز راه.
» باقی این نوشته را بخوانید …

۲۳ اسفند ۱۳۹۰

  قصه آغاز


ناگهان دردی در پشتم احساس کردم ، چشم گشودم و به گریه افتادم.نگاهی به اطراف کردم،اینجا دگرکجاست؟ باز نگاه کردم . آنها که هستند؟
غرق در این افکار بودم که گرمای آب را بر پوستم احساس کردم . آن شخص بی آنکه به درد و اندیشه من فکر کند مرا به زیر آب می فرستاد. بعد از آنکه خشک شدم ، مرا در پارچه ای سفید زندانی کردند و به جایی دگر بردند; و من هنوز از ترس و درد گریه میکردم.
ناگهان حسی دیگری در من ایجاد شد،حسی لطیف توأم با هیجان و صدایی که به گوشم میرسید این حس را دو چندان میکرد؛صدایی منظم و با احساس. دگر بار چشم گشوم،من در آغوش مادرم بودم واین صدای قلب او بود که مرا آرام می کرد.
آری ، این قصه آغاز من بود.

۲۱ اسفند ۱۳۹۰

  دانشگاه بی برنامه ترین محیط آموزشی

در میانه هشتمین سال تحصیلات دانشگاهی! ( عجب سگ جونی هستم!!) به یقین رسیده ام که دانشگاه بی برنامه ترین محیط آموزشی است، که تا به حال دیده ام! حاصل تلاش کاملا غیر مسئولانه کادر اداری و آموزشی که با شدت و حدت در پی ارتقاء شغلی و تضمین حداکثر حقوق ممکن جهت دوران بازنشستگی هستند؛ سرگردانی مطلق دانشجو در میان انبوه فزاینده علوم است! آنقدر حدود وظایف، مخدوش است که مطمئن نیستم تا کجای کار به عهده من باید باشد. علی الجاله، تنظیم زمان کلاس ها، تعیین برنامه امتحان، خواندن text های تخصصی و خلاصه برداری ار آن ها، خواندن آن قسمت از علم که باید کنج حافظه مان تپانده شده باشد که اکنون به کار آید و به لطف کالیبر خاص!! اساتید سابق، کمترین آشنایی یا احساس نیازی حاصل نشده، آموزش داخل بخش دانشجویان دوره عمومی، و کنترل پرونده های پرشده، ایضا تکرار معاینات انجام شده توسط آن ها، پی گیری امور مراجعین به بخش، تنظیم وقت جراحی، انجام نمونه برداری، شستن set جراحی، انتقال لیست های حضور و غیاب به ساختمان آموزش تخصصی، نمونه گیری برای پایان نامه، شرکت فعال در تحقیقات بالینی، روزی سه وعده مبارزه خونین جهت به دست آوردن مکان امنی که بتوانیم وسایلمان را با خاطری آسوده آنجا بگذاریم و دور از انظار عموم، به تعویض روپوش بپردازیم، یادآوری روند صحیح برگزاری Case report ها و Journal club ها به اساتید برگزارکننده و پی گیری شیرفهم شدنشان، خوردن روزی سه جام خون جگر به مناسب گرد هم آمدن اساتید و مدیران مشنگ به منظور به خاک سیاه نشاندن آموزش بالینی، تلاش جهت یافتن متولی آموزش واحد های بیمارستانی و …
تی کشی و حمالی هم به این ملغمه اضافه کنید، یک واحد آموزشی نسبتا مستقل می شود!
کجای دنیا از این دل پیچه پایان ناپذیر، پزشک حاذقی سر برآورده؟ حالا هی دنبال امتیاز پژوهشی و ارتقاء حقوق باشید ببینم کجای دنیا را می گیرید!!
القصه! تنها امید باقی مانده آن است که در سال های آینده , طی گذران دوران طولانی تعهد و به اصطلاح تلاش برای آزاد شدن از زیر دین خدمات آموزشی مشعشع و تابناک دولتی؛ ای بسا زمانی برای آموختن نیاموخته ها و نظم بخشیدن به انبوه درهم گوریده آموخته ها بیابم. بلکه هم تا آن موقع تبدیل به ” مغز ” شده و برای مدتی از این مغزدانی بزرگ، فرار کردم…

نرگس میرجلیلی
فارغ التحصیل سال ۷۹ از سمپاد یزد

۱۹ آذر ۱۳۹۰

  آدم‌ها

آدم‌ها سه دسته‌اند :

درون‌گراها
برون‌گرا‌ها
و اینترنت‌گراها

۶ آبان ۱۳۹۰

  DON’T

۱. نیا!
۲. اگه اومدی نرو!
۳. اگه رفتی برنگرد!