شعر اصلیِ سرود «بهاران خجسته باد»
کمتر کسی است که آهنگ «بهاران خجسته باد» را نشنیده باشد. اما اصل شعر با عنوان «سرود بهار» که سرودهی عبدالله بهزادی است، با آنچه در آهنگ آمده اندکی تفاوت دارد.
|
سرود بهار
هوا دلپذیر شد، گل از خاک بردمید |
کمتر کسی است که آهنگ «بهاران خجسته باد» را نشنیده باشد. اما اصل شعر با عنوان «سرود بهار» که سرودهی عبدالله بهزادی است، با آنچه در آهنگ آمده اندکی تفاوت دارد.
|
سرود بهار
هوا دلپذیر شد، گل از خاک بردمید |

ناگهان دردی در پشتم احساس کردم ، چشم گشودم و به گریه افتادم.نگاهی به اطراف کردم،اینجا دگرکجاست؟ باز نگاه کردم . آنها که هستند؟
غرق در این افکار بودم که گرمای آب را بر پوستم احساس کردم . آن شخص بی آنکه به درد و اندیشه من فکر کند مرا به زیر آب می فرستاد. بعد از آنکه خشک شدم ، مرا در پارچه ای سفید زندانی کردند و به جایی دگر بردند; و من هنوز از ترس و درد گریه میکردم.
ناگهان حسی دیگری در من ایجاد شد،حسی لطیف توأم با هیجان و صدایی که به گوشم میرسید این حس را دو چندان میکرد؛صدایی منظم و با احساس. دگر بار چشم گشوم،من در آغوش مادرم بودم واین صدای قلب او بود که مرا آرام می کرد.
آری ، این قصه آغاز من بود.
در میانه هشتمین سال تحصیلات دانشگاهی! ( عجب سگ جونی هستم!!) به یقین رسیده ام که دانشگاه بی برنامه ترین محیط آموزشی است، که تا به حال دیده ام! حاصل تلاش کاملا غیر مسئولانه کادر اداری و آموزشی که با شدت و حدت در پی ارتقاء شغلی و تضمین حداکثر حقوق ممکن جهت دوران بازنشستگی هستند؛ سرگردانی مطلق دانشجو در میان انبوه فزاینده علوم است! آنقدر حدود وظایف، مخدوش است که مطمئن نیستم تا کجای کار به عهده من باید باشد. علی الجاله، تنظیم زمان کلاس ها، تعیین برنامه امتحان، خواندن text های تخصصی و خلاصه برداری ار آن ها، خواندن آن قسمت از علم که باید کنج حافظه مان تپانده شده باشد که اکنون به کار آید و به لطف کالیبر خاص!! اساتید سابق، کمترین آشنایی یا احساس نیازی حاصل نشده، آموزش داخل بخش دانشجویان دوره عمومی، و کنترل پرونده های پرشده، ایضا تکرار معاینات انجام شده توسط آن ها، پی گیری امور مراجعین به بخش، تنظیم وقت جراحی، انجام نمونه برداری، شستن set جراحی، انتقال لیست های حضور و غیاب به ساختمان آموزش تخصصی، نمونه گیری برای پایان نامه، شرکت فعال در تحقیقات بالینی، روزی سه وعده مبارزه خونین جهت به دست آوردن مکان امنی که بتوانیم وسایلمان را با خاطری آسوده آنجا بگذاریم و دور از انظار عموم، به تعویض روپوش بپردازیم، یادآوری روند صحیح برگزاری Case report ها و Journal club ها به اساتید برگزارکننده و پی گیری شیرفهم شدنشان، خوردن روزی سه جام خون جگر به مناسب گرد هم آمدن اساتید و مدیران مشنگ به منظور به خاک سیاه نشاندن آموزش بالینی، تلاش جهت یافتن متولی آموزش واحد های بیمارستانی و …
تی کشی و حمالی هم به این ملغمه اضافه کنید، یک واحد آموزشی نسبتا مستقل می شود!
کجای دنیا از این دل پیچه پایان ناپذیر، پزشک حاذقی سر برآورده؟ حالا هی دنبال امتیاز پژوهشی و ارتقاء حقوق باشید ببینم کجای دنیا را می گیرید!!
القصه! تنها امید باقی مانده آن است که در سال های آینده , طی گذران دوران طولانی تعهد و به اصطلاح تلاش برای آزاد شدن از زیر دین خدمات آموزشی مشعشع و تابناک دولتی؛ ای بسا زمانی برای آموختن نیاموخته ها و نظم بخشیدن به انبوه درهم گوریده آموخته ها بیابم. بلکه هم تا آن موقع تبدیل به ” مغز ” شده و برای مدتی از این مغزدانی بزرگ، فرار کردم…
نرگس میرجلیلی
فارغ التحصیل سال ۷۹ از سمپاد یزد
آدمها سه دستهاند :
درونگراها
برونگراها
و اینترنتگراها
۱. نیا!
۲. اگه اومدی نرو!
۳. اگه رفتی برنگرد!
به نام خدا؟!
متکلم وحده : به نظر شما رسالت هر انسان در زندگیش چیه؟ » باقی این نوشته را بخوانید …
خندههایم بر لبم خشکید، آرزو کردم کاش سنگدل بودم ….
پ.ن. تاریخ مراسم تشییع جنازه و ختم همسر جناب آقای دکتر امیرحیدری
پ.ن.۲. مهدیه خانم رو کمتر از اونی که باید میشناختم همون قدر که اندازه کافی تو دلم جا باز کرده بودن.
پ.ن.۳. آقای دکتر، بزرگ و پدر خاندان سمپاد بودن و هستن. فکر نمیکنم کسی تابهامروز دکتر رو بدون لبخند دیده باشه، ولی امروز …. در اون حدی نیستم که بتونم به ایشون تسکینی بدم. انشالا خدا بهشون و -بخصوص- به صدرا صبر بده.
پ.ن.۴. کاش بچهها این قدر تو فیسبوک عکسا رو مرور نمیکردن ….
بیخودی خندیدیم
که بگوییم دلی خوش داریم
بیخودی حرف زدیم
که بگوییم زبان هم داریم
و قفس هامان را
زود زود رنگ زدیم
و نشستیم لب رود
و به آب سنگ زدیم
ما به هر دیواری آینه بخشیدیم
که تصور بکنیم یک نفر با ما هست
ما زمان را دیدیم
خسته در ثانیه ها
باز با خود گفتیم
شب زیبایی هست!
بیخودی پرسه زدیم
صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم
سهممان کم نشود
ما خدا را با خود
سر دعوا بردیم
و قسم ها خوردیم
ما به هم بد کردیم
ما به هم بد گفتیم
بیخودی داد زدیم
که بگوییم توانا هستیم
و گرفتیم کتابی سر دست
که بگوییم که دانا هستیم
بیخودی پرسیدیم حال هم دیگر را
که بگوییم محبت داریم
بیخودی ترسیدیم از بیان غم خود
و تصور کردیم که شهامت داریم
ما حقیقت ها رو زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم
روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم
از شما می پرسم ما که را گول زدیم؟
پ.ن. نمیدونم این متن از کیه. تو نت هم سر کردم منبعی به دست نیومد. البته زیر یادداشت زنداییم نوشته بود دکتر علی شریعتی که خودم بعید میدونم (:دی)