بایگانی برای شهریور, ۱۳۸۶

جهانی بودن

چهارشنبه, شهریور ۲۱م, ۱۳۸۶

از اول قرار بود که راجع به انجمن سمپاد و مسائل مرتبط با آن بنویسم. براین اساس امروز به طور خلاصه طرحی را می‌خواهم مطرح کنم که مدتی است برای تست کردن، طرح را با دوستان سمپادی زیادی برای نظرسنجی از آنها چه در مورد خود طرح و چه وارد شدن به آن در میان گذاشتم. البته هنوز ناقص است و باید تکمیل شود. خواهشمندم شما هم پس از مطالعه آن نظر خود را در مورد خود طرح و اینکه شما هم از آن استفاده خواهید کرد یا خیر بیان فرمایید.

در حال حاضر عنوان طرح را «آموزش فرهنگی زبان انگلیسی، جهانی بودن» گذاشتم. هدف کلی این طرح وارد شدن سمپادیها به عرصه جهانی است که پایه‌ آن در جهان امروز زبان انگلیسی و نیز توانایی برقراری ارتباط هدفمند بادیگران در هر گوشه گیتی‌ست. به طور خلاصه روش اجرای این برنامه را بدین‌صورت می‌توان برشمرد:
خواندن ادامه‌ی این نوشته »

هپی بودن یا نبودن،‌ مساله این است

سه شنبه, شهریور ۲۰م, ۱۳۸۶

فردا شب عازم تور اروپا هستم ( البته اگه تا امشب ویزای گروه حاضر بشه) جمع‌بندی کارهای شرکت و همچنین مسوولیت لیدری تور، وقتی رو برای نوشتن فراهم نکرد. واسه همین از سنت حسنه Copy-Paste که می‌بینم دوستانم هم در هفته گذشته دچارش شده‌اند،‌استفاده می‌کنم .
“هم‌کلاسی لیسانس بودند با آرزوها و دغدغه‌هایی نسبتا شبیه به هم: توسعه، روشن‌فکری دینی، حقوق زنان، دموکراسی، پول و مقام و طبعا زنی رویایی …

اولی تصمیم گرفت “هپی” زندگی کند. یعنی از اولش این طور نبود. اولش این طور شروع شد که لیسانسش را پنج ساله کرد و چند ماهی خواند و تافل ۵۹۰ آورد و جی‌آر‌ای کوانت را ۸۰۰ زد و ۱۰-۱۲ تایی فرم برای انواع یو‌سی‌ها فرستاد و آخر سر هم رفت پیش یک استاد ایرانی و دکترا گرفت و صاف هم یک جاب گرفت در یکی دیگر از همان یو‌سی‌ها. در شهری که خوب چون نزدیک “وست کوست” است آب و هوایش هم حرف ندارد. ایرانی‌هایش هم تحصیل کرده هستند و مدل‌شان با “ال‌ای”‌ای‌ها فرق دارند. زنش هم رشته‌ای‌اش نبود ولی همان‌جا دکترا گرفته بود. الان روی هم ۲۳۰ هزار تا در سال می‌گیرند. خانه خوبی دارند که چمن ۱۰۰۰ متری دارد و از دانشگاه به اندازه یک درایو ۴۵ دقیقه‌ای فاصله دارد. صبح ساعت هفت و نیم می‌رود و عصرها همیشه ساعت ۶ خانه است. سالی چند تا پابلیش می‌کند، یکی دوبار برای تدریس یکی دو هفته‌ای می‌رود سوئد یا مالزی، سالی چند بار هم کنفرانس‌هایی در ایرلند و کره و آفریقای جنوبی و اسپانیا به تورش می‌خورد و این طوری دنیا را می‌گردد. مشکل رفت و آمد هم ندارد چون سه سال بعد از فارغ‌التحصیلی گرین کارت را گرفت. تابستان‌ها هم یک ماه می‌آید ایران، هم مایه افتخار فک و فامیل است، هم خانه خوبی برای پدر و مادرش خریده، هم کنفرانس‌هایی می‌دهد -در موضوعاتی که کسی با آن آشنا نیست و لذا به رشد علمی کشورش خدمت می‌کند- و یکی دو تا دانش‌جوی دکترا هم با خودش می‌برد. قیافه‌اش و صورتش در چهل سالگی از سی ساله‌های ایرانی هم بشاش‌تر است، شلوار کتان نزدیک به سفید با تی‌شرت خوش فرم زرد می‌پوشد و نگرش و روحیه‌اش هم -تحت‌تاثیر همان سادگی و خوش‌بینی و “کول”‌بودن آمریکایی- به شدت سرحال و خلاق است.
دومی با آن که مثل همان اولی موضوع برایش آب خوردن بود ولی به طرز احمقانه‌ای تصمیم گرفت “هپی” نباشد. در ایران ماند -یا فوقش رفت جایی دور و بر ایران- و دکترا گرفت و با مقداری دردسر شد استاد شریف. یک شرکت هم درست کرده بودند و کارشان گرفته بود. عضو بیست و سه تا کمیته (نصفش بدون پول) و مشاور سیزده تا شرکت و عضو هیات رییسه هفت تا انجمن است. افتخارش این است که چهار تا از درس‌هایی که داده را تا به حال کسی در ایران نمی‌شناخته است، افتخارات دیگر این که عمل کرد چند پروژه بزرگ را متحول کرده، کلی دانش‌جوی بی‌علاقه به این رشته را به موضوع علاقه‌مند کرده و در گسترش ادبیات موضوع در ایران خیلی موثر عمل کرده است. وضع مالی‌اش بد نیست، خانه ۱۷۰ متری دارد در آتی ساز با دو تا ماشین و یک ویلا در شمال (اگر وقت کند برود) و یک مشت سهام و غیره. ته‌ریشی دارد و کت و شلوار خاکستری می‌پوشد و موهایش نیمی ریخته و نیمی از باقی مانده‌اش سفید شده. با آن که چهل ساله است ولی چهل و پنج ساله دیده می‌شود. شکم آورده است (ورزش کند؟) و در معرض حمله قلبی است. آخرین باری که جای درست و درمانی پابلیش کرده همان سال بعد از دکترایش بوده است، هر چند ۱۴۰ تا مقاله برای روزنامه‌ها و مجله‌ها نوشته است. سالی چند بار هم خارج می‌رود برای سمینار و برای پیگیری پروژه‌ها یا جلسات اداری یا حتی تفریح ولی اعصابش از این که هر بار که شخصی سفر می‌کند باید صبح زود در صف سفارت بلژیک یا سوییس بایستد خرد است. گاهی به سرش می‌زند که ول کند و برود کانادا (مهاجرت هم گرفته) بعد یادش می‌افتد که تخصص و سواد ایرانی شده‌اش آن‌جا خریداری ندارد. دیگر به اندازه بیست و شش سالگی‌اش خلاق و پرشور نیست. راستش را بگویم در این دو سال اخیر که دیگر پاک ناامید و تا حدی افسرده است البته به رویش نمی‌آورد و هنوز هم برای دانش‌جویان بیست و یک ساله‌اش منبع انرژی و عشق به تحول است.
هر سال هم را می‌بینند، دست کم دو سه بار، گاهی در تهران، گاهی هم تصادفی در کنفرانسی در هایدلبرگ یا ناتینگهام، حرف و خاطره مشترک زیاد دارند، خصوصا راجع به سرنوشت دانش‌جوهایی که دومی برای اولی فرستاده و هر کدامش الان برای خودشان یک “هپی” هستند. ولی آقای دومی هر وقت که اولی را می‌بیند (خصوصا وقتی که با لهجه متوسط دارد یک مقاله خوب را در یک کنفرانس معتبر ارائه می‌کند) از خودش می‌پرسد “واقعا ارزشش را داشت؟”
تفسیر این که چه چیزی ارزشش را داشت با شما.”
متاسفانه اگه به همین منوال بگذره،‌ من برای خودم عاقبت دومی رو پیش‌بینی می‌کنم، البته اگه تا به حال نشده باشم!

شما که غریبه نیستید!

دوشنبه, شهریور ۱۹م, ۱۳۸۶

حقیقتا زحمت بزرگی است کپی پیست، لذا لینک مربوطه را در اینجا قرار دادیم. زحمت کشیده، قرائت فرمایید.

-عذر خواهی می‌کنم از دوستان. این روزها شدید درگیر اصلاحات!! هستم. شما که غریبه نیستید!

سینمای فرانسه

یکشنبه, شهریور ۱۸م, ۱۳۸۶

فیلمهای فرانسوی و در مجموع سینمای فرانسه با نوع هالیوودی اش کاملا متفاوت است. سادگی در عین پیچیدگی و ظرافت های فراوان و ارتباط ریزه کاری ها به یکدیگر را شاید بتوان مشخصه اصلی این سینما دانست. از آنجا که شهر پاریس همواره مکانی برای گردهم آمدن هنرمندان مختلف بوده است، سینمای فرانسه نیز از تاثیر ملتهای دیگر مصون نمانده است و بسیاری از کارگردان صاحب نام این کشور، در حقیقت فرانسوی نیستند. از جمله Krzysztof Kieslowski لهستانی (کارگردان سه گانه معروف Three Colors: Blue, White, Red).
خواندن ادامه‌ی این نوشته »

شعر یا شعرواره؟

شنبه, شهریور ۱۷م, ۱۳۸۶

نمیدونم چرا این شعر نو و شعر سپید و اینجور چیزا اصلاً به دلم نمیشینه. درواقع اعصابمو به هم میریزه!
مثلاً یادم میاد زمونی که دبیرستان بودم ، یه مجله بود که خیلی از بچه دبیرستانیا میخوندن. مطالب جالب و متنوعی هم داشت. یه بخشش هم شعر نو بود. یه مسابقه شعر کوتاه برگزار کرد. برنده مسابقه ، این شعر بود:

آسمان شاعر بود ،
و دوبیتی میگفت:
دو کبوتر در باد.

بله! دقیقاً عین همین چیزی که نوشتم!
حسن این نوع شعر!!! اینه که همه میتونن بگن! کاش اسمشو نمیذاشتن شعر.
ولی جالبیش اینه که صاحب اینجور شعرها ، چنان دفاعی از شعرشون میکنن که انگار بزرگان شعر مثل حافظ و سعدی و … سالها در خیال باطل بودن و وقت خودشون رو تلف کردن!!!

چند بیت شعر از حافظه گلچین کنم و براتون بنویسم. امیدوارم از سلیقه من لذت ببرید:

۱/ اگر از گلشن حسن تو ، زنبور عسل خیزد
گلاب از ابر می بارد، ز دود شمع تا محشر.

متأسفانه اسم شاعرش یادم نیست. رو معنیش فکر کنید. خیلی قشنگ سروده شده. معنیشو گرفتید؟

۲/ مرجان لب لعل  تو، مرجان مرا قوت
یاقوت بود نام  لب لعل تو یا قوت؟
قربان  وفاتم، به وفاتم گذری کن
تا بوت همی بشنوم از رخنه تابوت. “شاطرعباس قمی”

درست یادم نمونده ، صنعت این شعر چی بود؟

۳/ به روز نبرد ، آن یل ارجمند
به تیغ و به خنجر به گرز و کمند
برید و درید و شکست و ببست
یلان را سر و سینه و پا و دست. “حکیم فردوسی”

افسوس که بزرگانی مثل فردوسی و مولوی و … بی همتا بودن، ولی خوشحالم که هنوز کسایی هستن که بتونن شعر رو نجات بدن!

میزبان باشید، مهمان شوید

پنجشنبه, شهریور ۱۵م, ۱۳۸۶

آیا دوست دارید سفر کم‌هزینه داشته باشید؟ می‌خواهید با آدم‌هایی از اونطرف دنیا آشنا شوید و دوست باشید؟ آدم‌های زیادی مثل شما وجود دارند! در همه جای این دنیا.

خواندن ادامه‌ی این نوشته »

افق سمپاد

چهارشنبه, شهریور ۱۴م, ۱۳۸۶

دیروز اولین جلسه هیأت مدیره جدید تشکیل شد. هرچند ترکیب آن با قبل چندان تفاوتی نداشت اما حال و هوای متفاوتی در جلسه بود چرا که حضور ما براساس یک انتخاب بود و رأی و اعتماد دیگران یک نوع احساس مسؤلیت و دین به همراه دارد که کار و هدف را جدی‌تر می‌کند. به هر حال دوستان از من خواستند تا برای دو سال دیگر مدیریت انجمن را برعهده بگیرم. کار بسیار سختی است و وقت‌گیر. تنها با یاری همه سمپادیها می‌توان قدمی جدی برداشت.

سال پیش همین موقع‌ها اهداف روشنی پیش چشم نداشتیم و الان تقریباً می‌دانیم که چه کار می‌کنیم و چه کارهایی باید انجام شود. همین انجمن را به تثبیت و جایگاه اعتباری بالایی رسانده است. همگرایی سمپادیها برای ارتقاء و یاری رسانی به هم از جنبه‌های مختلف و توسعه یزد و کشور براساس قانون هدف اصلی انجمن است که به نوعی می‌توان آن را هدفی استانی دانست. اما هدف والای ملی ما موفقیت سمپاد یزد به عنوان پایلوت و نمونه کشوری و حمایت و مشاوره به سمپاد سایر استانها برای تشکیل شبکه سمپاد کشوری است.

اما نکته اصلی و فراتر از همه چیز مسأله مهم این است که باید کاری کنیم و به گونه‌ای برنامه‌ریزی شود تا کسانی که وارد انجمن می‌شوند و در آن فعالیت می‌کنند نسبت به قبل آن احساس رضایت بیشتری از زندگی داشته باشند و در کارها و تحصیلات خود موفق‌تر شوند. رسیدن به هدف، پایداری و رشد واقعی انجمن در گرو این موضوع است.

پست پله

سه شنبه, شهریور ۱۳م, ۱۳۸۶

“‌در یک سربازخونه به یکی از افسرها ماموریت میدن که مسوولیت رنگ آمیزی در و پنجره و نرده ها رو به عهده بگیره . یک راه پله ای هم اونجا بود که به یک برج مراقبت می رسید. واسه اینکه بعد از رنگ آمیزی کسی از این راه پله ها بالا نره و اون رو خراب نکنه، ‌یک پست نگهبانی هم اضافه کرد به نام پست پله.
به هر حال سربازخونه رنگ شد و افسر هم از اونجا رفت و سالها بعد که افسر عالیرتبه ای شده بود ، اومد که از اونجا بازدید کنه . سربازی رو دید که در یک محوطه خالی نگهبانی می ده . از سرباز پرسید که تو از چی داری نگهبانی می کنی ؟ پستت چیه ؟ سرباز گفت :‌ پست پله ! ‌در صورتیکه در اونجا دیگه نه برج مراقبتی بود نه راه پله ای”

قصه پست پله در کتابهای تئوری مدیریت و در قسمتی که از پستهای سازمانی دائمی و موقت بحث می شود ، از شهرت خاصی ‌برخوردار است .

خیلی از پستهای سازمانی دولتی و وظایف مدیران دولتی ما ، پست پله است .
یک روزی بنا بر مقتضیاتی ، وظیفه یا شورا یا مسوولیتی به صورت موقت برای انجام کاری تعریف می شود . اما بعد از تحقق آن کار ،‌ آن وظیفه موقت نه تنها از بین نمی رود بلکه جزئی از پست های سازمانی و در چارچوب قوانین و مقررات می شود .

ردیف بودجه سرسام آور این پستها ، موازی کاری خیلی از آنها ، ایجاد سلسله مراتبهای غیر لازم ،‌برگزاری جلسات بیهوده (طبق قانون پارکینسون)، تصمیم گیریهای زمان بر ،‌بده بستانهای مسوولیت و اختیار به صورت توافقی (بخوانید گاوبندی!) و …
چند تا مثال از این پستها و از این نفرات می توانید بزنید ؟
تا حالا زیر دست یکی از این پست پله ای ها افتادین ؟ چطور بود؟!
راستی چرا در بخش خصوصی هم گاهی پست پله می بینیم؟