ایستگاه
ایستگاه اول
خبری نبود. رونقش اشتباه سوار شوندهای. که فهمید. و منفعتی برای جلوگیری از ضرر. و باقی مشغول عوالم درون و بیرون . اوایل کسی کاری ندارد . کمتر مقصد میشود . خواسته. و ادامهاش با همراهی بقیه.
ایستگاه دوم
پیرمردی با عصا. من نگاه میکردم. غر و لندی برای آنچه بر او گذشته بود. نمیفهمیدم. بقیه هم. برای خودش میگفت. از آن شکوههای بیمستمع. نمیشنیدم. بقیه هم. “پیری است و درد و مصیبت و گرفتاری و هزار جور بدبختی “. پله آخر. و نفس راحت. خسته بود از آن مکافات صبح تا آن موقعش.
ایستگاه سوم
آنطرف مدرسه بود. لابد به آنجا میرفت پسرک. مطمئن نبود. مهم هم نبود. معلوم بود اضطراب دارد. تکالیفش مانده بود؟ نپرسیدم. وقتی کنارم نشسته بود. مدتها از زمان مشق گذشته بود. بقیه هم مانند من نزدیک بود کیفش را جا بگذارد. ولی یادش آمد. برداشت و پیاده شد. میدیدم دارد میدود. میفهمید ترس چیشت؟ شاید آری. ولی کسی متوجهش نشد.
ایستگاه چهارم
به زمین و زمان داشت فحش میداد. نمیشنیدم ولی از لحنش. گاهی هم بلندترک. کسی میخواست میتوانست ربط دهد. وام؛ ماه پیش؛ گوشت؛ دفترچه بیمه؛ اسباب بازی؛ و چند کلمه دیگر. که من نفهمیدم. کسی دیگر هم. پیاده که شد پیشانیاش چروک داشت. کسی نفهمید.
ایستگاه پنجم
از عقب زمزمهای. سرکوفت مادر شوهر و جاریاش، خارسویش. دست او که نبوده. حتما خواست خدا بوده. خیلیهایش گنگ. و بیشترش بیتوجهی من. چرا گوش دهم؟ و کسی هم. و اصلا مگر میگفت تا کسی بشنود؟ دلش پر بود. بلندیاش در آن همهمه زنانه مشخص بود. و حزنش. جلویی میگفت چه میگوید این ضعیفه؟ و نمیدانمی که جواب گرفت. توقف ریتم گفت پیاده شده. من که اصلا نفهمیدم.
…..
ایستگاه …
ایستگاه آخر که نه، ایستگاه آخر من. دارد میرود. و هر کسی جایی، ایستگاهی. و من اینجا. کسی نفهمید. که هستم و کجا نشستم و کی پیاده شدم. مثل خیلیهای دیگر. آدم خودش میفهمد. شاید خودش هم نه. ایستگاه آخر میرسد. به ایستگاه آخر میرسیم.
چقدر حرف همراهان را فهمیدهایم و چقدر حرفمان را فهمیدهاند؟
آبان ۲۳م, ۱۳۸۶ در ۴:۰۳ ق.ظ
چه زیادند این ایستگاه ها و چه زیادتر این مسافران!!!
آیا باید حرف همگان را شنید؟ فهمید؟!!!!!!!!
[پاسخ]
آبان ۲۳م, ۱۳۸۶ در ۹:۰۷ ق.ظ
اپیزودیک خلاقی بود. مهندس
[پاسخ]
آبان ۲۳م, ۱۳۸۶ در ۳:۰۳ ب.ظ
آخ که هرچی مشنویی بیشتر دلت میگیره.
[پاسخ]