محیط بودن در زمان و مکان درد دارد . خاصیتش است . کارش هم نمی توان کرد . اندیشه آدمی شاید بخاطر همین محدودیت است که به بعدش نمی رسد . و می مانی . بی رهیافتی . اینکه بودن توام با این چهار بعد است را نمی توان رد کرد . ظاهر داستان به اثبات این می آید . لامکانی و لازمانی در داستانها شنیده می شود . و موارد خاصه . که چراغی برای ما نمی شود . پس محدودیم به حدود ممیزه ای که نمی توان ساختارش را شکست . خب بعد ؟ و این چنین در ابتدا و انتهایی محتوم دست و پا می زنی . از این به آن رسیدنی که مهم نیست در چه مسیری . ولی همین است . می شود اصلا به فکرت نرسد . چه راحت . می شود فکرت قد ندهد . باز هم . می توان فکر نکرد . تکلیفت معلوم است . می توان دانست کلیت را و باز فکر نکرد . خواب خرگوشی ولی باز راحتی . می توان تحدی کرد . مغلوبی . در برابر که مهم نیست . هستی . و مشغول هستی . و یا فهمید و تن در نداد . این دشوار است . سختی و مواجهه و فرار و فکر و پیروزی . توامان . چه می خواهی ؟ شاید یک مسکن . مسکن مانند دعا . «االهم اغفر لی الذنوب التی تهتک العصم » را که می خوانی آرام می شوی . و گناهانی که نعمتها را تغییر میدهند و آنها که موجب بدبختی می شوند . تا آخرش . دعا آرام می کند . همانند فحش . با این تفاوت که اولی وصلت می کند . دومی نه . و همین اتصال است که تعلق می آورد و تعلق پایداری و پایداری آرامش . و مقصود حاصل می شود . حالا با هر تاویلی از بقیه داستان . پایین ترینش حکایت سنگ مفت و گنجشک مفت است . لامذهبی اش . اندیشه شرقی داشته باشی که چه بهتر . خودش میشود عامل تهییج . و بیشتر آرام می شوی .
دعا مسکن دردهای داشته و نداشته بشر است . هر کدام بر وجهی . که «صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک» . از این عاشقانه تر ؟ … این دعای کمیل دیوانه می کند آدم را .
دی ۰۵
چهارشنبه ۵ دی, ۱۳۸۶ در ساعت ۱۰:۱۶ ق.ظ
درود … درد مشترکی است. با این تفاوت که من تا آخرش در چهار بعد میمانم و تو به مسکنی از جنسی دیگر که شاید بتوان گفت از نوع ما بعد الطبیعه است توجه داری و برات احترامبرانگیز و جذابه. سؤال من باز اینه که آیا بشر نباید آنقدر جسور باشد تا درد را بپذیرد و به دنبال راه حلی هرچند محال برای دردهایش باشد؟
پاسخ
چهارشنبه ۵ دی, ۱۳۸۶ در ساعت ۲:۰۹ ب.ظ
آری چه دعائیس دعای کمیل اما ….
اما علی بود و کمیل
نه لقلقه زبان
معنایش را خوانده ام و خودش را بیشتر اما تا قبل از خواندن معنایش هرگز نتواتنستم با صدای بلند دادش بزنم
پاسخ
چهارشنبه ۵ دی, ۱۳۸۶ در ساعت ۲:۵۵ ب.ظ
ارادت
نمی دانم . شاید تفاوت من با زمینه های معماری با شما با تفکرات فلسفی همین باشد …
مهندسان دانشمندان کم سوادی هستند که کارها را اجرایی می کنند .
پاسخ
چهارشنبه ۵ دی, ۱۳۸۶ در ساعت ۳:۲۰ ب.ظ
به نظر من باید درد را پذیرفت و راه حلی برایش یافت اما گاهی راه حل همان است….
پاسخ
چهارشنبه ۵ دی, ۱۳۸۶ در ساعت ۵:۲۵ ب.ظ
مسکن خوب است. خیلی خوب!
اما امان از وقتی که دردها زیاد شوند و علتی هم برایشان یافت نشود و تمایلی به یافتن علت هم نباشد. آنوقت است که دیگر این مسکن دیگر کافی نیست. مسکنهای قویتر نیاز است وقتی آن مسکنها کار نکند. کار به افیون میکشد و دیگر کار تمام است که درد دیگر همان درد نیست. درد اینبار درد نبود افیون است. دردی کاذب!
مسکن دارو نیست مسکن همیشه مسکن است!
پاسخ
چهارشنبه ۵ دی, ۱۳۸۶ در ساعت ۶:۰۷ ب.ظ
مسکن فقط مسکن است …. اگر ریشه درد را نسوزونی دردت باهات می مونه و مزمن می شه … شاید منظورت واقعا مسکن نیست … شاید منظورت شفا دهنده است .. به دعا اعتقاد دارم .. بیشتر از نوع مانترایش .. معجزه می کند.. کلی حس مثبت به تنت می ریزد … احساس می کنی که درهای رحمت طبیعت به سویت باز شده ا ند … دیگر دعا ها را که ….!
در پناه حق
پاسخ
پنجشنبه ۶ دی, ۱۳۸۶ در ساعت ۸:۵۴ ق.ظ
یا من اسمه دوا و ذکره شفا ….. تکرارش میکنی تا به خودت امید تسکین بدی
آره درد رو باید شناخت ولی همیشه نمیشه ریشه اونو سوزوند اگر بسوزونیش خودتم میسوزی درد خودتی قلبته دلته اونوقت چی!!!؟
همانکس که دندان دهد نان دهد…. همو خود درد و درمان دهد(یه امیدایی هست؛ درگاهی هست؛ راهی هست؛ فقط باید بهش اعتقاد داشته باشی)
پ.ن:دیروز نظر بلند بالایی دادم که نمیدونم چرا پریده !!!
پاسخ
پنجشنبه ۶ دی, ۱۳۸۶ در ساعت ۱:۵۹ ب.ظ
خوب
یادته میخونی “یا من اسمه دوا و ذکره شفا” داری به خودت امید میدی که یکی هست که تسکینت بده
یکی گفت باید درد رو شناخت و نابودش کرد ولی…………..
ولی گاهی دردا رو میشناسی و نمیتونی نابود کنی چون اگر نابودش کنی خودت هم نابود میشی چون درد از خودته از دلت از قلبت
شنیدی میگن”هرانکس که دندان دهد نان دهد.همو خود درد و درمان دهد” آره اینه که باعث امیده
پ.ن: من نمیدونم چرا اینطره که دو بار نظرم پریده
پاسخ