آنچه در مرقومههای پیش گفته شد هراسهایی است هماره پابرجا. در آن حدش که تلنگری است مستحب است و بلکه واجب ولی آنجا که تخریب میکند و آدمی را در کشاکش رفتن و ماندن و بودن و ماهیت و عرض و تناسخ و باقی امور میاندازد ماحصلی ندارد و جایش جای دیگری است. مقصود حاصل شد. گرچه اوضاع چنین مینماد که رغبتی ایجاد نکرده عموما و آنها که بودند لطفشان بوده است و یا علاقهشان.
این بار زندگی. آدمی در این مسیر دشوار، از بین تمامی نبودنها بود شده است. وظیفهاش -و به عبارتی چارهاش- زندگیکردن است. اینجا کیفیت مهم است. شریعتی میگوید: خدایا تو درست زندگی کردن را به من بیاموز، درست مردن را خود خواهم آموخت. همین است. اینجا چیزی به اسم زندگی وجود دارد. بای نحو. در مسیرهای گونهگونه متفاوت. فرقی هم نمیکند. هر مسیری به چیزی، جایی، غایتی میرساند. غایت این طرف و آن طرف ممکن است تفاوتی در شان داشته باشند ولی مقدساند. اینجا مسیر مهم است. درست زندگیکردن. و حالا پرسش این است چگونه؟ راهکار وجود دارد؟ پیشنهادی؟ توصیههایی است. بهره گرفته میشود و در چهارچوب سنجیده میشود و میشود استراتژی و جاهایی هم تکنیک. دین یکی از این محیطهاست که چهارچوب و هنجاری میدهد. عرفان. فرهنگ. شاید خیلی چیزهای دیگر. کار را راحت کردهاند. باید یکی را برگزینی.
به قول کاشف زندگی بزرگترین و مهمترین پروژهای است که هر فردی انجام میدهد. منابع میخواهد و بررسی. امکانسنجی و طرح اولیه و طرح تفصیلی و اجرا و نگهداری. همه اینها صادق است.
و یک سخن دیگر از او که هرکسی گزاره گمارشی دارد. گزاره گمارش من چیست؟ همان که سالها قبلش، بیتامل و خشن، آنرا تز زندگی نام نهاده بودم.
تکملتا ارادتی آستان شیر سرخ عربستان و وزیر شه خوبان تو بدی صاحب طبل و علم وبیرق و با …
بهمن ۰۳
چهارشنبه ۳ بهمن, ۱۳۸۶ در ساعت ۱۲:۲۷ ق.ظ
بی رو دربایستی فک میکنم اصلا منظور اصلیت رو نفهمیدم!!!
پاسخ
چهارشنبه ۳ بهمن, ۱۳۸۶ در ساعت ۵:۲۴ ق.ظ
تز زندگی آسان می خواهی ؟ نیک بیاندیش .. نیک بر زبان بیاور .. نیک رفتار کن … باقی همه زیاده است و طنابی بر دست و پا ….
این جمله آخر یعنی چی ؟؟؟ شیر سرخ عربستان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ
چهارشنبه ۳ بهمن, ۱۳۸۶ در ساعت ۸:۰۶ ق.ظ
درود… به طور کلی کوه یخ زندگی نه انتخابی است نه عاقلانه آن هم به خصوص عقلانیت راسیونال و حسابگر. زندگی زندگی است که بنا به ماهیت خود بافکر و بیفکر مجبور است به خود اجترام بگذارد حتی در خودکشی ابدیت و یک نوع زندگی جسته میشود.
چگونه زیستن به من بیاموز مبتنی بر هدف است و چون هدف زندگی خود زندگی است چگونگی ندارد و یا شاید بهتر باشد چگونگی آن را در خود آن جستجو کنیم.
پاسخ
چهارشنبه ۳ بهمن, ۱۳۸۶ در ساعت ۸:۰۶ ق.ظ
سلام
سال گذشته، چهارشنبه ۴ بهمن ماه ۱۳۸۵، برای نخستین بار به پاتوق دعوت شدم.
سال سختی را گذرانده بودم، بهتر است بگویم: سال های سختی را، سال های تلخی را، آنقدر تلخ که مست تلخی اش شده بودم (مستی تلخ است، گمان می کنم).
طی این سال ها، آنقدر آدم های جورواجور به دیوارهای رفیع اعتمادم لگد و تنه زده بودند و من بر آنها باریده بودم، که از آن دیوارها چیزی باقی نمانده بود.
آخرین باری که از حضور در یک چنین جمع صمیمی لذت بردم را به خاطر نمی آورم، اما آن چهارشنبه، اولین سال بود پس از سال ها که اینهمه احساس شادمانی کردم.
حس غریبی بود، بریدن و دل کندن از تلخی ها؛ غریب اما بسیار نشاط آور..
انگار در کنار دیوارهای اعتمادی که دیگر نبودند، خشت دیوار ستبری بنا نهاده می شد.
این دیوار کوتاه است هنوز، امروز..
به پاس آنچه وجود شما عزیزان در من برانگیخت
و به مناسبت شادمانی هایی که هنوز فکر کردن به آنها مرا لبریز سرور و یقین می کند، از تک تک شما سپاسگزارم.
آقای دکتر مدرسی، آقای دکتر امیرحیدری، حاجی صادق، آقای شرقی، آقای عطاییان، آقای سالم و آقای دانشجو برای شما و جمع صمیمی تان آرزوی سلامتی و شادی روزافزون دارم.
پاسخ
پنجشنبه ۴ بهمن, ۱۳۸۶ در ساعت ۱:۱۴ ق.ظ
من از سهم خودم خوشحالیم رو از خوشحالیتون ابراز میکنم ماری جان و امیدوارم تو زندگیتون هر روز بهتر از دیروزتون باشه…
پاسخ
شنبه ۶ بهمن, ۱۳۸۶ در ساعت ۵:۰۶ ب.ظ
ماری عزیز، بسیار سپاسگزارم. امیدورام شادیها و پیروزیها برای همه روزافزون باشه. خودم را مدیون این جمعی که نام بردید و بسیاری که صادقانه زحمت کشیدند و نامی از آنها در اینجا نیست و چون میترسم اگر نامی برم نامی از جا بیافتد میدانم.
پاسخ