نقاب

اولا از اینکه دیروز فراموش کردم بنویسم عذرخواهی می‌کنم. آقا صادق هم تماس گرفت، باز فراموش کردم. نه اینکه وقت نباشد نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد، شاید از سر بی‌توجهی بود که خیلی‌ها به آن دچاریم. پس عذرخواهی لازم بود.
صبح تا به شب نقاب بر چهره به گرد شهر برای لقمه نانی، خرده آبرویی، کمی نام و بیش از پنهان کردن خود از خود و دیگرانی که برای سد بودن آماده‌اند می‌گردیم. عصر، عصر میان‌مایگی و دون‌پایگی است. اصلا خود من نویسنده این مطالب ضد قهرمانم. در برابر توفان حوادث یاد گرفته‌ایم علف بیابان باشیم تا فقط سر خم کنیم برای ماندن، ابتذالی به نام زندگی. می‌دانیم درختان تنومند و ستبر جایی در کویر و بیابان گرم و خشک و توفان‌زا ندارند. همه چیز کوچک است و جمع و جور. پوست آدم کلفت می‌شود اما فقط پوست است، مغزی نیست. نمی‌خواهم سیاه‌نمایی کنم. شاید حس این روزهای من اینگونه باشد.
کی می‌شود نقاب از چهره گشود؟ پوست را به کناری زد و به مغز رسید؟ بزرگ کیست؟ چگونه می‌توان بزرگ بود؟


۲ پاسخ برای “نقاب”

  1. محمدرضا Says:

    گاهی هم بهتره نقاب داشته باشیم هر چند مبتذل می‌شویم.

    [پاسخ]

  2. ماری Says:

    نقاب موجب هراس من بوده، همواره
    انسان هایی که تا کنون در کویر دیده ام، نقاب نداشته اند؛ هر چند این مردمان مجبورند صورت خویش را از تابش شدید خورشید کویر نهان سازند..آنهایی که من شناخته ام ریشه هایشان از کاریزهای چند هزار ساله سیراب می شود و شاخه هایشان به آسمان بی ابر اما ستاره باران شبهای کویر قد کشیده و چشمهایشان می بیند ورای آنچه را که من نمی توانم دید

    [پاسخ]

پاسخی بنویسید