دم در شرکتمان آمده بود. کمک میخواست میگفت که از دهبالا آمده اسمش سید فلانی است و توی دهبالا همه میشناسندش. میگفت دوستش تصادف کرده و در بیمارستان افشار بستری است. خودش هم میخواست برگردد دهبالا، اما بنزین نداشت. اصرار میکرد که کارت سوخت دارد اما پولی برای بنزین زدن ندارد. دنبال جایی میگشت که کمکش کنند. دلم به حالش سوخت میخواستم کمکش کنم ولی محسن نگذاشت. حرف توی حرف آورد من هم منصرف شدم. وقتی داشت میرفت کلی معذرت خواهی کرد و رفت. از خودم بدم آمد که چرا کمکش نکردم. سه هفته بعد سر چهارراه فرهنگیان کنار ماشین به شیشه در زد. شیشه را پایین کردم خودش بود باز همان داستان. درست عین داستان قبلی. کارت سوخت داشت ولی پول نداشت. بهت زده گذاشتم تا تمام حرفش تمام شود. بعد کمی دست توی جیبهایم کردم و گفتم شرمنده. هیچ پولی ندارم هیچ جایی هم بلد نیستم که کمکش کنند.
دو روزی است که به آبادان آمدهایم به خاطر ماموریت کاری. امروز توی خیابان یه پیرمرد را دیدم به نظر مسافر میرسید. توی چشمهایم نگاه کرد و گفت به خدا توکل نمیکنی؟! به من کمک نمیکنی؟! ۵۰۰ تومان به خاطر من بعد به آنطرف خیابان اشاره کرد یه پیرمرد دیگر با عصا آنطرف ایستاده بود. ۵۰۰ تومان هم به خاطر برادرم. بهت زده در چشمانش خیره شدم یخ زدم. فقط میخواستم وسط خیابان بشینم و زارزار گریه کنم. سرم را پایین انداختم و رفتم. باز هم از خودم بدم آمد. دلم گرفت.
اسفند ۱۳
دوشنبه ۱۳ اسفند, ۱۳۸۶ در ساعت ۵:۰۷ ب.ظ
اون قدیمها یه داستان تو کتاب قصه های خوب … بود که راجع به همین موضوع بود. آره یه شهری بود که مردمش به هیچ گدایی کمک نمی کردند و اون شهر اصلا گدا نداشت. گدا پروی چیز بدیه. اما از طرف دیگه خوب یه عده ای آبرومند و محتاج هم هستند که باید به اونها کمک کرد. که اون هم راههای خودش رو داره البته.
پاسخ
دوشنبه ۱۳ اسفند, ۱۳۸۶ در ساعت ۵:۱۸ ب.ظ
اسم گدایی هم که رفته بود اونجا گدا علی بود
پاسخ
سه شنبه ۱۴ اسفند, ۱۳۸۶ در ساعت ۵:۵۹ ب.ظ
چه بد! اسمی که نمود کار و تلاش هست ….
پاسخ
سه شنبه ۱۴ اسفند, ۱۳۸۶ در ساعت ۶:۰۵ ب.ظ
چرا سه شنبه چهرشنبه ها کساده!!!!
پاسخ
چهارشنبه ۱۵ اسفند, ۱۳۸۶ در ساعت ۴:۲۱ ب.ظ
آنقدر آدم محتاج واقعی برای کمک کردن میشناسم که دیگه سهمی واسه این خیابونیا نمیمونه
پاسخ
چهارشنبه ۱۵ اسفند, ۱۳۸۶ در ساعت ۹:۵۷ ب.ظ
[...] طبقه بندی شده زیر اجتماعی, بانک صادرات, حرف دل یه مطلب از یه دوستی در لوتوس دیدم. واقعا حق داشت. بعضی وقتها آدم [...]
جمعه ۱۷ اسفند, ۱۳۸۶ در ساعت ۴:۲۷ ق.ظ
من ترجیح میدم به آدامس فروشا و دعا فروشا کمک کنم تا اینکه به تکدی گرا پول بدم. (حاضرم ۲-۳ برابر قیمت یه آدامس خشکیده رو بدم ولی به گداها چیزی ندم)
پاسخ
جمعه ۱۷ اسفند, ۱۳۸۶ در ساعت ۹:۱۴ ب.ظ
زندگی پر شده از کارهایی که هم انجام دادنشون خوبه هم انجام ندادنشون هم انجام دادنشون بده هم انجام ندادنشون.
به قول قدیمیا: آب اوردن و سبو شکستن مثل همه. اینجا آدم دلش میگیره.
پاسخ
پنجشنبه ۷ آبان, ۱۳۸۸ در ساعت ۲:۱۷ ب.ظ
حس بدیه عامو! حس خیلی بدیه : http://monire.ir/1388/08/07/616/
پاسخ