بایگانی برای اردیبهشت 4م, 1387

شیخ اجل

چهارشنبه, اردیبهشت 4م, 1387

این مطلبی است که به مناسبت روز بزرگداشت سعدی نوشته شده و بخاطر ارادت تامه ای که به سعدی دارم بی مناسبتی در لوتوس بازنویسی می کنم.

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند چندان فتاده اند که ما صید لاغریم
امروز روز بزرگداشت شیخ اجل سعدی بود . اول اردیبهشت . وچه روز مناسبی . اردیبهشت خیلی با حال و هوای سعدی و گلستان و بوستان و طیبات و خواتیم و .. جور است . در مورد سعدی قبلا گفته ام و نوشته امروزم تنها ادای احترام است و یاد آوری و بس .
اردیبهشت شیراز را دیده اید ؟ بی نظیر است . فرض کنید که سعدی با دامنی از گل و ریحان آویخته در بوستانی قدم می زند و بوستان را می سراید و گلستان را . تصورش یک فیلم مستند است با صحنات لطیف . تصورش هم به آدم نشاط می دهد .
فردوسی شاعر پارسی است ، نظامی شاعر تناسبات است ، مولانا شاعر عارفانه هاست و حافظ شاعر آسمانی ما … و سعدی شاعر زندگی است . من بر این وجهه سعدی تاکید زیادی دارم . جامع است و مانع . واین صفتش منحصر به فرد است . هر چیزی که در زندگی روزمره با آن سر و کار داریم و جالب اینکه هیچگاه کلامش به تخفیف و حضیض نمی افتد . حتی وقتی دارد درباره پست ترین چیزها می گوید . این جمله را در نظر بگیرید : … چون جسر بغداد… فکر می کنید این تشبیه را برای چه بکار برده است ؟
این ابیاتش را در نظر بگیرید :
یار با ما بی وفایی می کند بی گناه از ما جدایی می کند
شمع جانم را بکشت آن بی وفا جای دیگر روشنایی می کند
جو فروش است آن نگار سنگدل با من او گندم نمایی می کند
چه زبان ساده و زیبایی دارد و چه تشبیهاتی . چه ممتنع .
نمی خواهم الان در وصفش حکایتها بکنم که :
واجب آید چونکه آمد نام او شرح رمزی گفتن از انعام او
این نفس جان دامنم بر تافتست بوی پیراهان یوسف یافتست..( مثنوی )
سخن را با این غزل طیبات تمام می کنم :
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان آمد دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی که من قرار ندارم که دیده از توبپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم که گر بپای درآیم به در برند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم