بزرگشدن، همان خرد و ناچیز شدن بود
چون تمامی کودکان، ابتدا خود را به جای خدا گرفته بودم. تا هفت سالگی از مقاومت دنیا بیخبر بودم. خود را شاه، قادر مطلق، آگاه از بود و نبود و جاودانه احساس کرده بودم… خود را خدا پنداشتن، عادیترین هوس کودکان خوشبخت است.
بزرگ شدن، همان خرد و ناچیز شدن بود. دنیا، افسون خود را از دست داد. انسان چیست؟ فقط کسی که قدرت ندارد… کسی که نمیتواند همه چیز را بداند. کسی که نمیتواند هرچه خواست بکند. کسی که نمیتواند نمیرد. شناخت حد و حدودم، پوستهی کودکی ام را ترکاند. در هفت سالگی دیگر مطلقا خدا نبودم.
انجیلهای من / اریک ـ امانوئل اشمیت
اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۷ در ۸:۲۷ ب.ظ
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید
فکر میکنم تا ۷ سالگی تفکرات انسان به فطرتش نزدیک تر باشه!!!
[پاسخ]