بایگانی برای اردیبهشت, ۱۳۸۷

شرکت مراقبت های سلامتی «بایر» را بهتر بشناسیم

یکشنبه, اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۷


درد، بایرمونیخ و آسپرین چه ربطی به هم دارد؟ درد و آسپرین که کاملاً مربوط است، اما بایرمونیخ هم نکته انحرافی نیست؟ بایر به ناحیه‌ای اطلاق می‌شود که تمام مراکز مهم آن منطقه، این پیشوند را یدک می‌کشد. در نتیجه «بایر» نام شرکتی است که برای اولین بار آسپرین را به صورت تجاری تولید کرد. حالا که معمای ما حل شد، به سراغ پرونده شرکت «مراقبت‌های سلامتی بایر» می رویم تا پرده از راز این شرکت آلمانی برداریم.‏

خواندن ادامه‌ی این نوشته »

کهنه نقاب زندگی

جمعه, اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۷

با عذرخواهی فراوان از تأخیر چند ماهه و اینکه ترتیب نوشتن را رعایت نکردم. خوشبختانه دوست بسیار عزیزم سعید، هم بهتر از من و هم توانمند و پیگیر می نویسد. زنده باد کار جمعی و زنده باد لوتوس که اگر دوستان جدیت نداشتند این پنجره تأمل هم بسته می شد.
چقدر دلم برای تفکر عمیق و خالص، هوای پاک و آزاد، آرامش و تنهایی و یک کتاب خوب تنگ شده است. برای اثبات اینکه من منم، خود را در درون خود کشتم و دیگر چیزی نماند تا از آن بگویم. این روزها خیلی ها بهم تبریک می گن اما نمی دانم برای چه؟ کمبودها در زندگی عذاب آوره اما بودنها هم مایه دلخوشی نیست. چرا به جای خود فریاد نزنم؟ چرا وقتی که هستیم نیستی هم باید باشه؟ و چرا وقتی که از نیستی می گوییم ما هستیم؟ این است که کمبودها آزاردهنده است و بودنها طبیعی. راه دیگری برای خوشی و خوشبختی باید جست.
با مسن تر شدن و به اصطلاح بزرگ تر شدن فقط و فقط کوچک می شویم اگر خود نباشیم اگر کودک نباشیم. اگر در کودکی همه دنیا برای ما بود اما دنیای بزرگسالی ما به یک چاردیواری و مرکب و غذایی خلاصه می شود و در نهایت محدوده ای دو متری. ای کاش کودکانه می توانستیم کسی نباشیم، آنگاه خود بودیم. ای کاش کودکانه بازیگوش باشیم و زندگی را در خلق و آفرینش پیدا کنیم. آیا جسارت همراهی دنیای کودکی در توانایی بزرگسالی در ما هست؟

پیشگامان کویر، سمپاد و دیگر هیچ

پنجشنبه, اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۷

کار رسمی انجمن که شروع شد با چند جا صحبت شد برای اینکه خدمات ویژه‌ای برای اعضای انجمن در نظر بگیرند.
یکی از این جاها شرکت پیشگامان (یا به عبارت بهتر گروه پیشگامان کویر) بود. گروه پیشگامان در ارائه خدمات خودشون به سمپاد تخفیف‌هایی قائل شده بودند. یکی از این تخفیف‌ها مربوط می‌شد به سرویس ADSL.
خواندن ادامه‌ی این نوشته »

مهندسی ارزش

چهارشنبه, اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۷

ظاهرا علی آقای مدرسی این دفعه واقعا جزو اولیا الله شده که این چنین ناپیدا شده و این واسطه فیض را دریغ کرده است . بهر حال جبران آن بر من است ، گرچه صلاح کار کجا و من خراب کجا …
شهریور پارسال بود که صحبتی در مورد مهندسی ارزش کردم و استقبالی از آن شد و با کش و قوسهای فراوان ، نهایتا دکتر عرب به کمک دوست همشهریمان آقای مهندس رضوی به یزد آمدند . و این اتفاق بواسطه ویژگیهای مثبت و جذاب دکتر و همین طوری کاربردی بودن موضوع ، به دفعه دیگر کشیده شد . به همیت دوستان دیگر دفتر این کارگاهها ییگیری شده و قرار است سومین کارگاه نیز فردا و پس فردا برگزار گردد . فکر می کنم تجربه یک دفعه چنین مبحثی ارزش آنرا داشته باشد . لااقلش این است که می فهمیم ارزش چیست و وقتی چیزی می ارزد به چه دلیل است و نیارزیدنش چرا . مجریان هم انشاالله قول بدهند سمپادی حساب کنند که جماعت بیشتری مشتری شوند .

بزرگ‌شدن، همان خرد و ناچیز شدن بود

دوشنبه, اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۷

چون تمامی کودکان، ابتدا خود را به جای خدا گرفته بودم. تا هفت سالگی از مقاومت دنیا بی‌خبر بودم. خود را شاه، قادر مطلق، آگاه از بود و نبود و جاودانه احساس کرده بودم… خود را خدا پنداشتن، عادی‌ترین هوس کودکان خوشبخت است.

بزرگ شدن، همان خرد و ناچیز شدن بود. دنیا، افسون خود را از دست داد. انسان چیست؟ فقط کسی که قدرت ندارد… کسی که نمی‌تواند همه چیز را بداند. کسی که نمی‌تواند هرچه خواست بکند. کسی که نمی‌تواند نمیرد. شناخت حد و حدودم، پوسته‌ی کودکی ام را ترکاند. در هفت سالگی دیگر مطلقا خدا نبودم.

انجیل‌های من / اریک ـ امانوئل اشمیت

واژه ها و اصطلاحات یزدی - قسمت اول

یکشنبه, اردیبهشت ۸م, ۱۳۸۷

توی پست معرفی کتاب «واژه نامه یزدی» به پیشنهاد دوست گرامی آقای دکتر امیر حیدری قرار بر این شد تا هرازچندگاهی چند اصطلاح از این کتاب بیاورم. پست امروز به معرفی چند واژه و یک اصطلاح اختصاص دارد و منبع آن هم، همان کتاب «واژه نامه یزدی» نوشته ایرج افشار است.
۱- کمچلیزک /Kamchalizok/
یعنی نوزاد (لارو) قورباغه، اگر یه نوزاد قورباغه دیده باشید، دقیقا مثل کمچلی (/kamchali/ به معنی ملاقه) است.
۲- کلاشیطونک /kolashaytoonok/
قارچ
۳- هم خیسوندن /ham khisoondan/
ساخت و پاخت کردن، زد و بند کردن
۴- تله کردن /tole kerdan/
دست پاچه شدن کسی در پاسخ یا سخن گفتن، مخصوصا شاگردان مدارس، دست و پا گم کردن، مطلب را قاطی کردن
۵- ریشه متک /rishe matk/
ریشه شیرین بیان
و اما اصطلاح امروز:
این دیک و کمچلی بم هم دارن /in dik-o kamchali, bom-e ham daaran/
در بیان تناسب دو چیز با یکدیگر

پاتوق‌های سمپاد، بدون توضیح

پنجشنبه, اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۷

دیشب سی و ششمین پاتوق ماهیانه سمپاد (سه سال کامل بدون وقفه) برپا بود و همزمان اولین پاتوق تهران.
اخبار رسیده حکایت از این دارد که در پاتوق تهران ۴۹ سمپادی حضور داشتند و مشاهدات از پاتوق یزد موید این نکته است که در پاتوق یزد حدود ۳۰ نفر.
این یعنی حدود هشتاد سمپادی علاقه‌مند به پاتوق در یزد و تهران دور هم جمع شدند.

پ.ن. اطلاعات بیشتر در www.sampad.info/patogh.php

شیخ اجل

چهارشنبه, اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۷

این مطلبی است که به مناسبت روز بزرگداشت سعدی نوشته شده و بخاطر ارادت تامه ای که به سعدی دارم بی مناسبتی در لوتوس بازنویسی می کنم.

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند چندان فتاده اند که ما صید لاغریم
امروز روز بزرگداشت شیخ اجل سعدی بود . اول اردیبهشت . وچه روز مناسبی . اردیبهشت خیلی با حال و هوای سعدی و گلستان و بوستان و طیبات و خواتیم و .. جور است . در مورد سعدی قبلا گفته ام و نوشته امروزم تنها ادای احترام است و یاد آوری و بس .
اردیبهشت شیراز را دیده اید ؟ بی نظیر است . فرض کنید که سعدی با دامنی از گل و ریحان آویخته در بوستانی قدم می زند و بوستان را می سراید و گلستان را . تصورش یک فیلم مستند است با صحنات لطیف . تصورش هم به آدم نشاط می دهد .
فردوسی شاعر پارسی است ، نظامی شاعر تناسبات است ، مولانا شاعر عارفانه هاست و حافظ شاعر آسمانی ما … و سعدی شاعر زندگی است . من بر این وجهه سعدی تاکید زیادی دارم . جامع است و مانع . واین صفتش منحصر به فرد است . هر چیزی که در زندگی روزمره با آن سر و کار داریم و جالب اینکه هیچگاه کلامش به تخفیف و حضیض نمی افتد . حتی وقتی دارد درباره پست ترین چیزها می گوید . این جمله را در نظر بگیرید : … چون جسر بغداد… فکر می کنید این تشبیه را برای چه بکار برده است ؟
این ابیاتش را در نظر بگیرید :
یار با ما بی وفایی می کند بی گناه از ما جدایی می کند
شمع جانم را بکشت آن بی وفا جای دیگر روشنایی می کند
جو فروش است آن نگار سنگدل با من او گندم نمایی می کند
چه زبان ساده و زیبایی دارد و چه تشبیهاتی . چه ممتنع .
نمی خواهم الان در وصفش حکایتها بکنم که :
واجب آید چونکه آمد نام او شرح رمزی گفتن از انعام او
این نفس جان دامنم بر تافتست بوی پیراهان یوسف یافتست..( مثنوی )
سخن را با این غزل طیبات تمام می کنم :
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان آمد دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی که من قرار ندارم که دیده از توبپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم که گر بپای درآیم به در برند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم