یه چرخی دور خودت بزن، اصلا بگرد توی همه ی خاطراتت، ببین کجا رفتی که اونجا غریب نبودی و غربت را ندیدی و حسش نکردی؟
درد غربت، درد غربت …
قیافه ی ورودی جدید ها را که می بینی! هم کلاسیت که سر کلاس بغل دستت می نشست و زنگ تفریح دنبال یه جا میگشت که هیچکس نباشه. راهنمایی، زنگ تفریح می خورد و توی کلاس می موندی. معلم که غیبت داشت، همه تو حیاط بودند و تو توی کلاس می موندی و واسه خودت آواز می خوندی که آقای جوادیان میومد بهت تذکر می داد که بقیه کلاس دارند! سوم دبستان باید گوشه حیاط بشینی و فوتبال بچه ها را ببینی، ولی تو را بازی ندن، چون دَرسِت یه ذره بهتر بود و بازی بلد نبودی، مگه اینکه خود آقای برادران بیاد و بهت بگه تو هم پاشو بیا، اون وقت هم فقط گه گداری پاسی، اونم بیشتر به اجبار، میاد طرفت و دستپاچه میشی و مثل همیشه خراب میشه. سال اول مدرسه که هیچ وقت یادت نرفت، اون وقتی که هم کلاسی کیفت را برداشت و وقتی ناظم شما ها را دید که درگیر شدین، تا اومدی حرف بزنی و توضیح بدی، آنچنان سرت داد زد که…
وقتی داری قوانین زندگی را برای پسر بچه ی سه سال تعریف می کنی، یه لحظه لبخندش میره و اون طرف چشمش غربت هویدا میشه، بعد دوباره می خنده تا دلت را ببره و تو هم محکم بغلش می کنی و اون حالا هی می خواد در بره از دستت…
اول زندگی یادت رفته چقدر گریه کردی؟
بدترین نوع غربت، اینه که اون جایی که فکر می کنی غریب نیستی، بری و ببینی اون جا بیشتر از جاهای دیگه غریب شدی…
وقتی بیشتر بهش فکر می کنی، به این نتیجه می رسی که:
چه کنم با دل تنها، چه کنم با غم دل؛ چه کنم با این غم، دل من ای دل من… گردشی نامتناهی
راه دیگه ای هم هست آیا؟