<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: مسئولیت نویسندگی</title>
	<atom:link href="http://lotus.sampad.info/1388/11/17/authorship/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://lotus.sampad.info/1388/11/17/authorship/</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Wed, 28 Jul 2010 15:56:46 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=abc</generator>
	<item>
		<title>با: منیره</title>
		<link>http://lotus.sampad.info/1388/11/17/authorship/comment-page-1/#comment-2839</link>
		<dc:creator>منیره</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lotus.sampad.info/?p=861#comment-2839</guid>
		<description>:))
خودتونو مسخره کنین
کامنت بلاگفایی عزیز</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> <img src='http://lotus.sampad.info/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> )<br />
خودتونو مسخره کنین<br />
کامنت بلاگفایی عزیز</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: احسان</title>
		<link>http://lotus.sampad.info/1388/11/17/authorship/comment-page-1/#comment-2838</link>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lotus.sampad.info/?p=861#comment-2838</guid>
		<description>salam
webloge khoobi dari &lt;img src=&quot;http://naakhash.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/41.gif&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;
be manam sar bezan &lt;img src=&quot;http://naakhash.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/9.gif&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;
</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>salam<br />
webloge khoobi dari <img src="http://naakhash.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/41.gif" alt="" /><br />
be manam sar bezan <img src="http://naakhash.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/9.gif" alt="" /></p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: منیره</title>
		<link>http://lotus.sampad.info/1388/11/17/authorship/comment-page-1/#comment-2721</link>
		<dc:creator>منیره</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lotus.sampad.info/?p=861#comment-2721</guid>
		<description>جدیدا دیدم وبلاگ شخصی‌ش (دولابی) رو گهگدار آپ میکنه. این از زندگی مجازی‌ش.
حقیقی رو ندانم :)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جدیدا دیدم وبلاگ شخصی‌ش (دولابی) رو گهگدار آپ میکنه. این از زندگی مجازی‌ش.<br />
حقیقی رو ندانم <img src='http://lotus.sampad.info/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مهدی امیرحیدری</title>
		<link>http://lotus.sampad.info/1388/11/17/authorship/comment-page-1/#comment-2720</link>
		<dc:creator>مهدی امیرحیدری</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lotus.sampad.info/?p=861#comment-2720</guid>
		<description>حرفتون دقیقا درسته.
توی بلاگ‌های شخصی، ممکنه یه مطلب بنا به دلیل خاصی نوشته بشه. ممکنه بعدا این پست اصلا وجودش لازم نباشه. پست‌های مواقع دلتنگی و دلگیری و ...
اما توی بلاگ‌هایی که عمومی هستن یا خواننده‌هاشون عمومی هستن، و حتی پست‌های عمومی توی یه بلاگ شخصی، به نظر من «اموال عمومی» محسوب می‌شن!
چرا که یه عده‌ای برای خوندن این پست وقت می‌گذارن، پس نسبت به اون پست حق دارن. بنابراین نمی‌شه به این راحتی حقشون رو نادیده گرفت و پست رو پاک کرد.
پ.ن: کسی از حجت خبری نداره؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حرفتون دقیقا درسته.<br />
توی بلاگ‌های شخصی، ممکنه یه مطلب بنا به دلیل خاصی نوشته بشه. ممکنه بعدا این پست اصلا وجودش لازم نباشه. پست‌های مواقع دلتنگی و دلگیری و &#8230;<br />
اما توی بلاگ‌هایی که عمومی هستن یا خواننده‌هاشون عمومی هستن، و حتی پست‌های عمومی توی یه بلاگ شخصی، به نظر من «اموال عمومی» محسوب می‌شن!<br />
چرا که یه عده‌ای برای خوندن این پست وقت می‌گذارن، پس نسبت به اون پست حق دارن. بنابراین نمی‌شه به این راحتی حقشون رو نادیده گرفت و پست رو پاک کرد.<br />
پ.ن: کسی از حجت خبری نداره؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: منیره</title>
		<link>http://lotus.sampad.info/1388/11/17/authorship/comment-page-1/#comment-2713</link>
		<dc:creator>منیره</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lotus.sampad.info/?p=861#comment-2713</guid>
		<description>&lt;strong&gt;و اما ادامه ….(معمار یزدی)&lt;/strong&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ضمن عذر خواهی به خاطر تاخیر…..

خوب بدینجا رسیدیم که معمار قبول کرد تا مسجدی را که حاج میرزا خواستار ساخت آن است بسازد و اما بخوانید از ساخت مسجد:
معمار چون از وسعت مسجد مورد نظر حاج میرزا و چند و چون طرح وی آگه شد بدنبال زمینی گشت که خصوصیاتی ویژه داشته باشد و از آن جمله میتوان به این چند مورد اشاره نمود: خاکش ماسه باشد و نه رس تا به رطوبت حساس نباشد- در گذرگاه آب واقع باشد تا مردم راحت استفاده کنند- شق نداشته باشد تا دیوارها از هم نگسلد- و….
چون زمین پیدا و خریداری شد معمار دست بکار ساخت شد اما نه آنگونه که خانه سازند بلکه اینگونه که امروز با این پیشرفتها و کشفیات هنوز مهندسان نیز انگشت بدهان حیرت برند.

و اما در این ساخت حکایت ساخت مناره ها چیزیست دیگر:
چون معمار درگاه ورودی به شروع مناره ها رسانید کار را تعطیل نمود؛ میرزا شاکی از این اوضاع او را بازخواست نمود واما معمار تنها او را گفت: “حاجی مرزا بی¬زحمت یتا زنجیر بدت بسازن قد بلندی این درگاه”؛ میرزا دستور اجرا نمود و زنجیر به معمار داد؛ معمار پس از اطمینا از درست بودن اندازه در حضور میرزا زنجیر بدو سپرد و گفت:”حاجی من باسی برم یکی دو ماه اصفاهون و برگردم شما این زنجیرا پیش خودتون نگر دارد تا من برگردم” حاج میرزا که چاره ای جز اطاعت نداشت بعد از کلی نق زدن که:”معمار چرا کارونا تعطیل مکنی، یهو چطو شده باسی بیری اصفاهون، حالا نمشه نری و…” این قبول نمود و معمار به سفر رفت. چون معمار بازگشت حاج میرزا را زنجیر طلب نمود و در پیش چشم وی زنچیر به درگاه آویخت اما زنجیر از آن که بود بلندتر نشان می داد؛ میرزا را خطاب کرد که:”حاجی شما سر این زنجیر کردت؟” میرزای حیران مانده به ضمیمه هزار قسم می گفت:”نه معمار ما خداوکیلی از روزی که رفتی دس گل این زنجیرم نزدم تا امروز که گفتی بیارم” معمار گفت:”حاجی من خو میدونم شما اضافه نکردت مخواسم شما بیبیند که این درگاه چقه بنه نشست کنه و اگر من هموَخ منار روش مساختم منارا مشکس اما حالا دیه کوفتشو انداخته و دیه مشه روش منار ساخت”
معمار محمد از شروع ساخت مسجد شاگردی داشت که در طی ساخت به استادی رسیده بود چون نوبت به ساخت مناره رسید پس از معلوم شدن اندازه و ابعاد مناره ها قرار بر این شد که یکی را معمار و دیگری را شاگرد بسازد اما شرطی در این میان گذاشته شد که هیچ کدام در طول ساخت به کار یکدیگر سرک نکشند. مناره¬ها ساخته شد و روز بازبینی شد؛ شاگرد از مناره ساخت معمار و معمار از مناره ساخت شاگرد بالا رفت چون معمار به بالا رسید دید که درگاهی دیگر در طرف دیگر مناره است متعجب شد چون دقت نمود دید که شاگرد دو پله بر هم سوار کرده که به آنصورت که از یکی بالا شوند و از یکی پایین و در بین راه هیچ برخوردی با هم نداشته باشند؛ چون این بدید خود از سر مناره به پایین انداخت و شاگرد که استاد خود از کف داده بود نیز خود را در پی او انداخت. مردم این دو را در پای مناره هایشان دفن نمودند..
ما این شنیده ایم والله و اعلم که راست باشد یا دروغ …!!!!!

خوب این داستان رو نمیدونم شنیده بودین یا نه ولی من خودم یه چند تا نکتش برام جالب بوده:
قناعت وعدم اصراف در کنار سخاوت حاج میرزا
صبر،حوصله و دقت معمار
همت وخلاقیت شاگرد
اما هنوز هم برام قابل حلاجی نیست که معماری چون معمار محمد خودشو بخاطر خلاقیت شاگردش کشته باشه یعنی اصلا به نظرم جور در نمیاد نظر شماها چیه؟!!!&lt;/div&gt;</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><strong>و اما ادامه ….(معمار یزدی)</strong></p>
<div style="text-align: justify;">
ضمن عذر خواهی به خاطر تاخیر…..</p>
<p>خوب بدینجا رسیدیم که معمار قبول کرد تا مسجدی را که حاج میرزا خواستار ساخت آن است بسازد و اما بخوانید از ساخت مسجد:<br />
معمار چون از وسعت مسجد مورد نظر حاج میرزا و چند و چون طرح وی آگه شد بدنبال زمینی گشت که خصوصیاتی ویژه داشته باشد و از آن جمله میتوان به این چند مورد اشاره نمود: خاکش ماسه باشد و نه رس تا به رطوبت حساس نباشد- در گذرگاه آب واقع باشد تا مردم راحت استفاده کنند- شق نداشته باشد تا دیوارها از هم نگسلد- و….<br />
چون زمین پیدا و خریداری شد معمار دست بکار ساخت شد اما نه آنگونه که خانه سازند بلکه اینگونه که امروز با این پیشرفتها و کشفیات هنوز مهندسان نیز انگشت بدهان حیرت برند.</p>
<p>و اما در این ساخت حکایت ساخت مناره ها چیزیست دیگر:<br />
چون معمار درگاه ورودی به شروع مناره ها رسانید کار را تعطیل نمود؛ میرزا شاکی از این اوضاع او را بازخواست نمود واما معمار تنها او را گفت: “حاجی مرزا بی¬زحمت یتا زنجیر بدت بسازن قد بلندی این درگاه”؛ میرزا دستور اجرا نمود و زنجیر به معمار داد؛ معمار پس از اطمینا از درست بودن اندازه در حضور میرزا زنجیر بدو سپرد و گفت:”حاجی من باسی برم یکی دو ماه اصفاهون و برگردم شما این زنجیرا پیش خودتون نگر دارد تا من برگردم” حاج میرزا که چاره ای جز اطاعت نداشت بعد از کلی نق زدن که:”معمار چرا کارونا تعطیل مکنی، یهو چطو شده باسی بیری اصفاهون، حالا نمشه نری و…” این قبول نمود و معمار به سفر رفت. چون معمار بازگشت حاج میرزا را زنجیر طلب نمود و در پیش چشم وی زنچیر به درگاه آویخت اما زنجیر از آن که بود بلندتر نشان می داد؛ میرزا را خطاب کرد که:”حاجی شما سر این زنجیر کردت؟” میرزای حیران مانده به ضمیمه هزار قسم می گفت:”نه معمار ما خداوکیلی از روزی که رفتی دس گل این زنجیرم نزدم تا امروز که گفتی بیارم” معمار گفت:”حاجی من خو میدونم شما اضافه نکردت مخواسم شما بیبیند که این درگاه چقه بنه نشست کنه و اگر من هموَخ منار روش مساختم منارا مشکس اما حالا دیه کوفتشو انداخته و دیه مشه روش منار ساخت”<br />
معمار محمد از شروع ساخت مسجد شاگردی داشت که در طی ساخت به استادی رسیده بود چون نوبت به ساخت مناره رسید پس از معلوم شدن اندازه و ابعاد مناره ها قرار بر این شد که یکی را معمار و دیگری را شاگرد بسازد اما شرطی در این میان گذاشته شد که هیچ کدام در طول ساخت به کار یکدیگر سرک نکشند. مناره¬ها ساخته شد و روز بازبینی شد؛ شاگرد از مناره ساخت معمار و معمار از مناره ساخت شاگرد بالا رفت چون معمار به بالا رسید دید که درگاهی دیگر در طرف دیگر مناره است متعجب شد چون دقت نمود دید که شاگرد دو پله بر هم سوار کرده که به آنصورت که از یکی بالا شوند و از یکی پایین و در بین راه هیچ برخوردی با هم نداشته باشند؛ چون این بدید خود از سر مناره به پایین انداخت و شاگرد که استاد خود از کف داده بود نیز خود را در پی او انداخت. مردم این دو را در پای مناره هایشان دفن نمودند..<br />
ما این شنیده ایم والله و اعلم که راست باشد یا دروغ …!!!!!</p>
<p>خوب این داستان رو نمیدونم شنیده بودین یا نه ولی من خودم یه چند تا نکتش برام جالب بوده:<br />
قناعت وعدم اصراف در کنار سخاوت حاج میرزا<br />
صبر،حوصله و دقت معمار<br />
همت وخلاقیت شاگرد<br />
اما هنوز هم برام قابل حلاجی نیست که معماری چون معمار محمد خودشو بخاطر خلاقیت شاگردش کشته باشه یعنی اصلا به نظرم جور در نمیاد نظر شماها چیه؟!!!</p></div>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: منیره</title>
		<link>http://lotus.sampad.info/1388/11/17/authorship/comment-page-1/#comment-2712</link>
		<dc:creator>منیره</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lotus.sampad.info/?p=861#comment-2712</guid>
		<description>&lt;strong&gt;معمار یزدی&lt;/strong&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
در تواریخ ساخت مسجد جامع یزد چنین روایت کرده اند که:
حاج میرزا نامی نیت به ساخت مسجدی بزرگ برای شهر یزد نمود؛ گرد شهر معماری شایسته را می جست که معمار محمد نامی را یافت؛ اورا پیغام فرستاد که به منزل وی شود.
معمار محمد نماز مغرب به مسجد گزارد و خانه حاج میرزا را روانه گشت. چون به خانه وی رسید دق الباب کرد؛ نوکری در بر وی گشود و او را به مهمانسرا راهنمایی کرد تا حاج میرزا بر وی وارد شود. در این میان چون اندکی بگذشت معمار صدای ارباب شنید که بر کنیزی بانگ میزند که”فلون فلون شده مگه نگفتم الکی سیخ آتیش نزن و با همین یتا سیخ همه شمعا رو روشن کن”. چون معمار این بشنید راه درب خانه پیش گرفت که برود؛ به درب خانه نرسیده حاج میرزا وی را بازخواند که”کجا معمار! هنو خو با هم گفی نداشتم که دَرِد مِرِد! طوری شده؟”. معمار وی را خطاب نمود که”حاجی شما برا یتا سیخ کم و زیاد دری اقه الم شنگه مکنی، اوخ مُخوای مسجد بسازی”. حاج میرزا را شصت خبر دار شد که چه شده است. دست معمار بگرفت و به راه زیرزمین خانه روانه گشه؛ چون وارد شدند معمار اتاقی دید که بر گرد آن خمهای دینار انبار است؛ وی را شگفتی رسید. حاج میرزا او را گفت”معمار با اینا چکاراشا مشه کرد؟” معمار سر براورد که”با اینا مشه پیاشا کند و دیواراشم تا نصفه بالا اُوُرد”. حاج میراز دست وی بگرفت و بر دیگر اتاق وارد شد؛ معمار خمهایی از اشرفی بر گرد آن دید. سؤال ارباب تکرار شد و معمار گفت”با اینا دیواراش تموم مشه طاقاشم نصفه نیمه کاره مشه.بر اتاقی دیگر وارد شدند که آنرا پر نموده بودند از خشت طلا و باز حاج میرزا همان پرسید. معمار که از تعجب انگشت بر دهان مانده بود گفت”ارباب با اینا دیه همه کاریش تموم مشه زیادم میاد”.چون راه بیرون گرفتند معمار را طاقت به نپرسیدن نماند؛ حاج میرزا را پرسید که”ارباب این کجا و اون کجا، اینهمه مال و ثروت، اوخ سر یتا سیخ داد مزند”. ارباب گفت”اون اصرافه و حروم، ولی این برا خدا جمع شده که خرج ساختن خونه خدا بشه، هر چی هم خرج بشه بازم کمه!”

ادامه دارد……&lt;/div&gt;</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><strong>معمار یزدی</strong></p>
<div style="text-align: justify;">
در تواریخ ساخت مسجد جامع یزد چنین روایت کرده اند که:<br />
حاج میرزا نامی نیت به ساخت مسجدی بزرگ برای شهر یزد نمود؛ گرد شهر معماری شایسته را می جست که معمار محمد نامی را یافت؛ اورا پیغام فرستاد که به منزل وی شود.<br />
معمار محمد نماز مغرب به مسجد گزارد و خانه حاج میرزا را روانه گشت. چون به خانه وی رسید دق الباب کرد؛ نوکری در بر وی گشود و او را به مهمانسرا راهنمایی کرد تا حاج میرزا بر وی وارد شود. در این میان چون اندکی بگذشت معمار صدای ارباب شنید که بر کنیزی بانگ میزند که”فلون فلون شده مگه نگفتم الکی سیخ آتیش نزن و با همین یتا سیخ همه شمعا رو روشن کن”. چون معمار این بشنید راه درب خانه پیش گرفت که برود؛ به درب خانه نرسیده حاج میرزا وی را بازخواند که”کجا معمار! هنو خو با هم گفی نداشتم که دَرِد مِرِد! طوری شده؟”. معمار وی را خطاب نمود که”حاجی شما برا یتا سیخ کم و زیاد دری اقه الم شنگه مکنی، اوخ مُخوای مسجد بسازی”. حاج میرزا را شصت خبر دار شد که چه شده است. دست معمار بگرفت و به راه زیرزمین خانه روانه گشه؛ چون وارد شدند معمار اتاقی دید که بر گرد آن خمهای دینار انبار است؛ وی را شگفتی رسید. حاج میرزا او را گفت”معمار با اینا چکاراشا مشه کرد؟” معمار سر براورد که”با اینا مشه پیاشا کند و دیواراشم تا نصفه بالا اُوُرد”. حاج میراز دست وی بگرفت و بر دیگر اتاق وارد شد؛ معمار خمهایی از اشرفی بر گرد آن دید. سؤال ارباب تکرار شد و معمار گفت”با اینا دیواراش تموم مشه طاقاشم نصفه نیمه کاره مشه.بر اتاقی دیگر وارد شدند که آنرا پر نموده بودند از خشت طلا و باز حاج میرزا همان پرسید. معمار که از تعجب انگشت بر دهان مانده بود گفت”ارباب با اینا دیه همه کاریش تموم مشه زیادم میاد”.چون راه بیرون گرفتند معمار را طاقت به نپرسیدن نماند؛ حاج میرزا را پرسید که”ارباب این کجا و اون کجا، اینهمه مال و ثروت، اوخ سر یتا سیخ داد مزند”. ارباب گفت”اون اصرافه و حروم، ولی این برا خدا جمع شده که خرج ساختن خونه خدا بشه، هر چی هم خرج بشه بازم کمه!”</p>
<p>ادامه دارد……</p></div>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
