هتل کالیفرنیا (بخش اول)
دوشنبه, خرداد ۶م, ۱۳۸۷در یک بزرگراه تاریک و خلوت ، نسیمی سرد در میان موهایم میوزد.
هوا پر از بوی تند ماریجوآنا است. در دور دست سوسوی چراغی به چشم میخورد. سرم سنگین و چشمانم کم سوست. باید شب جایی بمانم. زن آنجا در آستانه ایستاده است. زنگ ورود را میشنوم. با خودم فکر میکنم اینجا میتواند بهشت یا جهنم باشد. زن شمعی روشن میکند و راه را نشانم میدهد. در راهرو صداهایی میآید، به گمانم میگویند. «خوش آمدید به هتل کالیفرنیا»، چه جای قشنگی، چه جای قشنگی، چه دیدار دل پذیری، هتل کالیفرنیا اتاق زیاد دارد،هر موقع سال،می توانید اینجا اتاقی بیابید….
On a dark desert highway
Cool wind in my hair
Warm smell of colitas
Rising up through the air
Up ahead in the distance
I saw a shimmering light
My head grew heavy,
and my sight grew dim
I had to stop for the night
There she stood in the doorway
I heard the mission bell
And I was thinking to myself
This could be Heaven or this could be Hell
Then she lit up a candle
And she showed me the way
There were voices down the corridor
I thought I heard them say
Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely place
