مرداد ۳۰
آقا همیشه سعی کنید به نصیحتها دیگران توجه کنید وگرنه به سرنوشت من دچار خواهید شد. یادتان هست احمد توصیه کرد که پا روی دمب شیر نگذارم و با لیدر فراکسیون اناث شوخی نکنم؟ من هم یادم رفت و کردم آنچه گفتم که نباید میگفتم. از قرار بعد از راپورت من به گوشه قبای ژانوالژان و دیویکس که برخورد که چرا آب در آسیاب دشمن میریزی و آتش در تنور اختلاف نظرها میدمی و چنان وانمود میکنی که بین اناث چند دستگی است. ما هم که صفوف در هم تنیده سمپادی تهران را که دیدم به هرچه کرده و ناکرده بودیم جلو چشمان آمد. از اظهار ندامت هم کاری برنیامد. هرچه خواستیم بگوییم آقا لیدر که اینقدر تیتیش مامانی نمیشود ولی از ترس خشم انقلابی بچههای سمپاد تهران، در گلو خفه کردیم صدای انا الحقمان را.
ایکاش به همین جا ختم میشد. به من بصورت کتبی و درج در پرونده تذکر جدی شده است که اگر یک دفعه دیگر نشر اکاذیب کنم و بخواهم با این شیوههای نخنما خللی در انسجام اناث ایجاد کنم با واکنش غیرت مردان ۸۱ روبرو خواهم شد.
القصه من الان در آزادی کامل! اصلا هم تحت فشار نیستم! رسما اعلام میکنم که من از تمام نوشتههای وحدت شکن خودم در لوتوس نادم و پشیمانم. تمام اینها تحت تاثیر عوامل استکبار و مزدوران امپریالیسم بوده که میخواستند با سیاست اختلاف بیانداز و حکوت کن بر سمپاد تهران سلطه پیدا کنند.
برای جبران مافات گذشته نیز فصل آینده را فصل اتحاد سمپادی و انسجام اناث مینامم شاید که بیخیال شوند!
پینوشت۱: آقا به همت خانم میرعلمی مسئول روابط عمومی شعبهی تهران، وبلاگ سمپاد تهران به آدرس http://021.sampad.info راه افتاد. سربزندید تا بفهمید دنیا دست کیه؟!
پینوشت۲: چگونه خوانده شویم؟
نوشته ای از حمزه غالبی
\\ tags: سمپاد تهران
مرداد ۱۹
همین الان رسیدم خانه. البته نه همین الانِ الان. اندازهای که خستگی سفر را با یک دوش آب سرد بشورم. این اولین تجربهی اردوی خارج از استان سمپاد تهران بود و دو روزی طول کشید. آنقدر اتفاق “نشاط” آور افتاد که نمیدانم از کدام بگوییم؛ از پیدا کردن خانه تنها دو روز مانده به اردو یا سفر به منطقهای بکر در بین رشته کوههای البرز که تا حالا هیچکدام اسمش را هم نشنیده بودیم. از خوابیدن در حسینهای روستا که در یک قبرستان واقع بود یا قدم زدن بچه در نیمههای یک شب پرستاره. از مینی بوس نقلی یا اتفاقی که داشت ماشین را به ته دره میفرستاد. از دریاچهای که کنارش صبحانه را خوردیم یا قورباغهای که شکار کردیم و مارماهی که پیاش گشتیم. از شیبهایی تند که مینی بوس نمیتوانست برود بالا یا درههای عمیق و زیبای که کنار مسیرمان بود. از میهمان نوازی اهالی دراسله یا ابری که همیشه کل روستا را احاطه کرده بود. از آنهمه خنده یا لحظات “نشاط” آور. از تمام لمپن بازیها یا گفتگوهای جدیمان دربارهی نظرایات اخیر دکتر سروش؛ از “نعمت” همهی شعرهای که بزور قافیههایش را جور کردیم یا همخوانیهایمان. ازشعرهای زیبایی که دوستان در مسیر خواند یا آواز خواندن “نشاط” آور احمد؛ از بازی دستهجمعی یا بازی که احمد راه انداخت و حسابی باعث “چشم” تو “چشم” شدن شد. از سوتیهای بچهها یا تیکههای نو. از کارهای تیمی یا زیر کار در رفتنها؛ از شوخیهایی که خاطرهانگیز شدند یا حرفهای جدی که در خاطرمان خواهد ماند. نمیدانم از کدام یک بگویم اما الان میفهم آن حرف خانم میرعلمی که چند برنامهی قبل با حسرت گفتای کاش جمعمان پیش از اینها شکل گرفته بود!
پینوشت۱: آقای سردبیر انشا الله لطف میکنند و این یادداشت را نمیفرستد به روزهای آینده میگذارند تازه بماند. البته من در فرصتهای بعدی بخشهایی از ماجراهای اردو را برایتان بازگو خواهم کرد.
پینوشت۲: آقای مخاطبی -که بار اصلی برنامه رو دوش او بود- و حجت دانشجو هم -که بخاطر اردو آمد تهران و مجوز برنامه را آماده کرد- دستان درد نکند.
پینوشت۳: و اما “ترین” های اردو که با رای گیری توی مسیر برگشت انتخاب شدند. سوسولترین: آقا نعمت رضا؛ مسئولیت پذیرترن: محمد؛ پرکارترین: حجت؛ زیر کار در رو ترین: احمد؛ برادرترن: رحمان؛ مهربانترین: طباطبایی؛ شلوغترین: حمزه؛ میکاپترین: کیوک؛ آشپزترین: ویدا؛ عکاسترین: سینا؛ خوابآلوترین: راحله؛ مارمولک ترین: سینا و پدیدهی اردو که عنوان کر کر خندهترین را فتح کرد: احسان
نوشته ای از حمزه غالبی
\\ tags: سمپاد تهران
مرداد ۰۹
“پاتوقتون کجاست؟” این سوال را احتمالا اگر از هر فردی بپرسید، اسم مکان یا جایی را خواهد آورد. خوب دقیقا مسئله همین است. برای این موضوع را بفهمید همین سوال را از بچههای سمپاد تهران بپرسید. “تمام کافیشاپهای تهران!”. که لریش این میشود که ما رسما آلاخون والاخون هستیم. البته این حسن را دارد که هر بار محیط جدیدی را تجربه میکنیم ولی خوب این عیب را هم دارد که بچههایی که دست و پا شکسته در پاتوقهای ماهانه شرکت میکنند دیر از محلهای جدید مطلع میشوند و تا میآیند تکون بخورند پاتوق را از دست دادهاند.
خوب شاید بپرسید که چرا جای ثابت را انتخاب نمیکنیم!؟ برای جواب باید یک فلاش بک بزنیم به پاتوق فروردین ماه یزد که نطفهی پاتوق تهران بسته میشد. توی اون جلسهی کذایی -که هزار تا سوژه داده به من که میتوان حالا حالاها حول و حوش آن نوشت- دکتر دو نفر را صدا کرد که برای محل اولین مکان برگزاری توافق کنیم. یکی از آنها بطور خاصی روی استرسها و اصطلاحهای یزدی تاکید داشت. چند باری توی پاتوقها شاره کرد که این بخاطر این است که در کودکی گویا خیلی هم فهیم بودهاست؛ به او یزدی نیآموختهاند! وی که آمار خوبی از کافیشاپهای تهران داشت؛ شروع کرد به لیست کردن مکان!هایی که میشناخت. اما ژان وارژان که عین هو که با خانم تِناردیه روبرو باشد؛ عَلَمِ مخالفت را در همان اول بلند کرد. هرچند آن شب با شیوههای شبه دموکراتیک به مصالحه رسیدیم اما بعدا فهمیدیم که ماجرا پیچیدهتر از این حرفهاست.
کودک فهیم و ژان وارژان لیدر و دو فراکسیون عمدهی اناث آبشان به این راحتیها توی یک جوب نمیرود. مشکل مخصوصا وقتی اساسیتر میشود که این را هم لحاظ کنید که فراکسیون پسرهای ۸۱ تو این موضوع عملا بیطرف است. حالا ما امید پیدا شدن بازرس ژاور و داروی برای بزرگ شدن تمام کودکان عالمیم شاید که ما هم صاحب پاتوق ثابت شویم. به نظرتون جای امیدواری هست؟
پینوشت۱: پاتوق این ماه که من نتوانستم در آن شرکت کنم حسب ابلاغیه هیئت عالیهی مدیره بچهها هیئت مدیره شعبه تهران را انتخاب کردهاند: ۱- نشاط؛ که از سابقون از سابقون سمپادی هستند. بیزینس من و آخر تسلط به اصطلاحات یزدی که یک امتیاز بزرگ است تو جمع ماست. ۲- ابوترای؛ عضو برجستهی فراکسیون پسرهای ۸۱ و سرپرست گروه کوهمان ۳- میر اعلمی؛ پر انرژیترین دختر جمع که مسئول روابط شعبهی تهران است و قرار است وبلاگ http://021.sampad.info را راهاندازی کنند. ۴- محق؛ وبلاگ نویس جمع که آمار خوبی از کافی شاپهای تهرانها دارد و ایدههای جالب ایشون میتواند برنامهها را متنوع کند. ۵- منم که در خدتم.
اعضای علیالبدل هم: ۱- مخاطبی؛ یکی دیگر از اعضای فراکسیون ۸۱ ها. استاد موسیقی هم هست. فعلا پیگیر اردوی شمال است تا ببینم چیکار میکند ۲- کاجی؛ از تینایجرهای جمع هستند که به نقد مداوم شهره است.
پینوشت۲: آقا سینا سرپرست سابق و ستون اصلی گروه کوه هم سفرش برای ادامهی تحصیل به عقب افتادهاست. رادمرد مسئولیت پذیرترین عضو گروه است که همه امیدواریم توی این شش ماه که همچنان ایران است برنامههای خوبی برای گروه تدارک ببیند.
نوشته ای از حمزه غالبی
\\ tags: سمپاد تهران
تیر ۱۹
قرار بود توی یاداشت قبلی از چگونگی راه افتادن سمپاد تهران بگویم که بحث به جایی دیگری رفت. اما از آنجا که چاشتهخور، از میراثخور هم بدتر است، باز هم میخواهم مُختان را برای یک درد و دل دیگر بکار بگیرم. نوشتههای این وبلاگ را که مرور کردم، متوجه شدم بیشتر بچهها حول و هوش تخصصشان مینویسند اما از آنجا که من اگر لب دریا هم بروم آبش خشک میشود، اینجا هم تخصص ما را ممنوع کردهاند. باورتان نمیشود؟ بروید از آقای نقاشزاده مقام معظم سردبیری بپرسید! خوب فقط میماند همان موضوع مشترکی که میتوانیم در موردش بگوییم و بشنویم؛ یعنی همان سمپاد خودمان. این توفیق اجباری باعث میشود که من بیشتر حول هوش سمپاد و سمپادیها یا موضوعاتی که به شکلی به آنها مرتبط باشد، بنویسم. هرچند با روحیه محافظهکاری ما یزدیها این کار هم چندان ساده نیست. به همین دلیل انتظار دارم دوستان کم کم معذوراتشان را به من تذکر بدهند که یک وقت سوتی ندهم که بند را آب ببرد. علیالخصوص لیدر دو فراکسیون اصلی نسوان سمپاد تهران که بنا دارم دربارهشان بنویسم. یعنی کودک فهیم و ژانوالژان! آقا اگر اِن قُلتی دارید، بگوید. هر چند باید بگویم که اگر اِن قُلتها خیلی حیثیتی نباشد به آن ترتیب اثر نخواهم داد؛ چون اساسا معتقدم نباید زیر بار زور رفت، مگر اینکه زورش خیلی پر زور باشد. ادامه مطلب …»
نوشته ای از حمزه غالبی
\\ tags: سمپاد تهران, لوتوس
تیر ۱۲
آقا قبل از اینکه توضیح بدهم قصه این سمپاد تهران چیست؛ اول بگذارید قصه لوتوسنویس شدنم را بگویم. ماجرا از این قرار بود که بنظرم اومد که از پاتوق تهران -مخصوصا برای کسایی که فرصت کافی ندارند یا بنظرشون پاتوق، آنهم در تهران که باید هِلِک و هِلِک از یک گوشهی تهران، وسط کلی دود و ترافیک بکوبی بروی گوشهی دیگر به زحمتش نمیارزد- را بگونهای جذاب روایت کنم تا بقیه هم قند توی دلشون آب بشه و پاتوق پر رونقتر از اینی که هست بشود. خوب تقریبا تنها رسانه هم، این SMSهایی بود که برای بچهها ارسال میشود. از اون حرفها بود؟ خوب بابا صبر کنید خودم میفهمم که انتظار زیادی از SMS داشتم. درنتیجه تنها راه باقی ماند هم همین لوتوس خودمان است. البته قبل از اینکه انجمن شبکهی ماهوارهایاش را راه بیاندازد.
با کلی شوق ذوق SMS زدم به مقام محترم سردبیری که آقا ماهم بازی. من که توی ذهنم این توهم را داشتم که از موضوع استقبال میشود. اما زهی خیال باطل. آقای سردبیر چنان زد توی بُرجَکمون که آقا بیا و ببین. آقای سردبیر گفت که حال درخواستت را بنویس بررسی کنیم، بینیم چی میشه. اونجوری که او گفت بنظرم اومد که چه تشریفاتی باید داشته باشد. از جذبه سردبیر هم دستگیرم شد که لوتوس خفنتر از آن حرفهایی است که با با این رزومهی «دوزاری» من بشود افتخار نوشتن در آن را به این زودیها کسب کرد. این بود که گفتم آقا بیخیال!
خوب اما ستاره سعد ما درخشید با SMS دکتر مدرسی فهمیدم که گویا قرار شده لوتوس نویسندگاناش را افزایش دهد. من هم بلاخره پیه، نوشتن درخواست به آقای سردبیر را به تنم مالیدم. بدین ترتیب شاهین اقبال رو دوش من نشست. فعلا مهمان لوتوسیهای گرامی شدم.
آهان قرار بود درباره سمپاد تهران بگویم خوب ولی خودمم خسته شدم. اصلا قصه سمپاد تهراد باشه برای یاداشت بعدی.
نوشته ای از حمزه غالبی
\\ tags: سمپاد, سمپاد تهران, لوتوس
دیدگاههای تازه