واژه ها و اصطلاحات یزدی - قسمت۲

یکشنبه, اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۷

و اما ادامه اصطلاحات و واژه ها؛ امروز همه واژه ها با «ت» شروع میشن:
توپوزی /Too Poozi/
توسری خورده، خجالت زده شده، سرافکنده

توتی شدن /Tooti Shodan/
حالتی از مستی و سکر که در اثر خوردن توتهای بسیار شیرین در هوای گرم در کسی پیدا می شود.

توره /Toore/
نوعی حیوان شبیه شغال

توکش کردن /Too Kash Kerdan/
1- برگزیدن و انتخاب کردن
۲- خلوت کردن زراعت از نهال یا گیاه زیادی

تولا /Toolaa/
پوست و آشغال گوشت

تومبوندن /Tomboondan/
خراب کردن عمارت یا دیوار

توموس /Toomoos/
هوای گرفته و غبار آلوده ابری بدون باد.

تونغرش /Tonghoresh/
رعد

و اما اصطلاحات امروز:
عقرب زیر پلاس /Aghrab-e Zir-e Pelaas/
در مورد افراد خوش ظاهر بد باطن به کار می رود.

علف دم آخور تلخه /Alaf-e Dam-e Aakhor, Talkh-e/
تو مایه های مرغ همسایه، غازه!

عمو توکای دوست‌داشتنی تولدت مبارک!

دوشنبه, اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۷

دوم دبیرستان بودم . جنون خواندن داشتم. دیوانه وار خواندن. طراحی و تصویرسازی را هم دوست داشتم.
یکی از نشریه‌های مورد علاقه‌ام که مثل باقی نشریه‌های آن سال‌ها عمرش به چند ماه قد نداد، نشریه کارتون توانا بود. ظاهرش شبیه روزنامه بود. برگه برگه و کاهی. صفحه اول به یک طراح اختصاص داشت. که من همیشه فکر می‌کردم زن است. خواهر ِ این طراح هم در صفحه دوم یک کمیک استریپ به نام ماجراهای آقای کا داشت. توکا و مانا نیستانی. توکا، طراحی توانا بود که در طرح‌هایش طنز تلخی به چشم می‌‌خورد. توکا چیزی را فریاد نمی‌زد. میان آن هاشورها از هر داستان، هر واقعیت یک بیان تازه داشت. توکا شده بود هنرمند زن اسطوره‌ای من. من هم در مثلا!!! طرح ‌هایم از هاشور استفاده می‌کردم و شاید ساعت‌ها صفحه اول نشریه را نگاه می‌کردم به تمام ظرافت‌های فیگورها دقت می‌کردم. در یک شماره نشریه که طراحان معرفی شده بودند من به ماهیت اسطوره‌‌ام پی بردم و فهمیدم توکا و مانا برادرند. تا چند روز در شوک بودم. و این که آخر چرا چرا اسم یک مرد باید اسم یک پرنده باشد…
دوشنبه‌ها به تماشای توانا می‌گذشت تا بالاخره نشریه را توقیف کردند. اما توکا در ذهن من ماند. توکای خاکستری. خالق همه آن آدم‌هایی که در طرح‌هایش از چیزی رنج می‌بردند. همه آن آدم‌هایی که شبیه ما بودند.
چند سال بعد توکای عزیزم را در اورکات پیدا کردم و این روزها روزمرگی‌هایش را در توکای مقدس دنبال می‌کنم. امروز تولد توکاست و نمی‌دانید که چه‌قدر خوشحالم که اسطوره‌ای زنده دارم .

نقل قول از توکا نیستانی:
با کسی دشمنی ندارم اما معمار بی سواد، دکتر بی سواد، کارتونیست بی سواد و… آدم بی سواد را دوست ندارم. معیار با سواد بودن گرفتن دیپلم از دانشگاه نیست. معیار من برای تشخیص سواد آدم ها حساسیتی است که به جامعه، فرهنگ و هنر نشان می دهند و دیگر تحلیلی است که از جهان دارند و این که آیا می توانند گاهی نسبت به دُگم هایشان به دیده ی تردید نگاه کنند؟

لینک‌های مرتبط:
بیوگرافی مختصر و برخی از آثار توکا نیستانی
سایت رسمی توکا نیستانی

واژه ها و اصطلاحات یزدی - قسمت اول

یکشنبه, اردیبهشت ۸م, ۱۳۸۷

توی پست معرفی کتاب «واژه نامه یزدی» به پیشنهاد دوست گرامی آقای دکتر امیر حیدری قرار بر این شد تا هرازچندگاهی چند اصطلاح از این کتاب بیاورم. پست امروز به معرفی چند واژه و یک اصطلاح اختصاص دارد و منبع آن هم، همان کتاب «واژه نامه یزدی» نوشته ایرج افشار است.
۱- کمچلیزک /Kamchalizok/
یعنی نوزاد (لارو) قورباغه، اگر یه نوزاد قورباغه دیده باشید، دقیقا مثل کمچلی (/kamchali/ به معنی ملاقه) است.
۲- کلاشیطونک /kolashaytoonok/
قارچ
۳- هم خیسوندن /ham khisoondan/
ساخت و پاخت کردن، زد و بند کردن
۴- تله کردن /tole kerdan/
دست پاچه شدن کسی در پاسخ یا سخن گفتن، مخصوصا شاگردان مدارس، دست و پا گم کردن، مطلب را قاطی کردن
۵- ریشه متک /rishe matk/
ریشه شیرین بیان
و اما اصطلاح امروز:
این دیک و کمچلی بم هم دارن /in dik-o kamchali, bom-e ham daaran/
در بیان تناسب دو چیز با یکدیگر

عشق از دیدگاه «ابن سینا»

یکشنبه, اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۷

در کتاب «نابغه شرق» که حکایت‌های دوران جوانی «ابن سینا» در آن نقل شده، آمده است که شهریار جوانی، ناگهان در بستر بیماری افتاد، هیچ نمی‌خورد و تنها در حالت تب، هذیان می‌گفت و کلمات بی‌معنایی به زبان می‌آورد. «ابو علی سینا» را به بالینش آوردند، وی پس از معاینه و دقت به کلمات پراکنده‌ای که در طی هذیان بر زبان می‌آورد، ناخوشی وی را «عشق» تشخیص داد!
«ابن سینا»، یازده مرحله «عشق» را به صورت زیر تشریح می‌کند:
اول: دوستی که موانست ساده و بی‌آلایشی بیش نیست،
دوم: علاقه که مرحله مهرورزیدن قلبی دو فرد به یکدیگر است،
سوم: کلف و آن دوره تشدید محبت نسبت به معشوق است،
چهارم: عشق محسوس که علاقه و ارادت زائد بر مقدار محبت را می‌رساند،
پنجم: شعف یعنی مرحله احتراق قلب در نتیجه افزایش عشق به دلدار،
ششم: شغف؛ ازدیاد بی‌حد محبت است تا نفوذ در جدار دل و روان عاشق،
هفتم: جوی؛ مهر و محبت باطنی نسبت به معشوق است،
هشتم: تیم؛ مرحله‌ای است که عاشق از دلدار ظاهرا دوری می‌گزیند و در طلب معشوق خیالی که مخلوق فکر و خلجان روحی اوست، بر می‌آید،
نهم: تبل؛ در این مرحله از عشق، بر اثر شدت علاقه به دلدارش، ناتوان و بیمار شده و نیروی حیاتی او به کلی سقوط می‌کند. اشتهای بیمار به غذا یا هر نوع دلبستگی به زندگی از بین می‌رود و بر اثر عدم فعالیت جهاز هضم و اخلال گردش خون در رگها و نرسیدن مواد حیاتی به اعضا و اجزای بدن، به تدریج تمام نیروی او تحلیل می‌رود،
دهم: تدلیه و آن مرحله‌ای است که عاشق بر اثر بحران‌های روحی، قوای عاقله خود را از دست می‌دهد و
یازدهم: هیوم که آخرین مرحله عشق است. در این دوره عاشق در معشوق فانی می‌شود و در عالم جز او کسی را نمی‌بیند و نمی‌جوید.
شهریار قصه ما چون همیشه از جنس لطیف بیزار و از آنان رویگردان بود و برخوردی با آنها نداشته، با دیدن «نازنین» نامی همانند پنجه آفتاب، یک راست به مرحله نهم می‌رود. خوشبختانه « ابن سینا»، حالش را دریافته، «نازنین» بانو را یافته و به بالینش می‌آورد و They lived happily ever after!