شاید من

من یک زنم و نه در آستانه فصلی سرد که در کویری زندگی می کنم که تنها آفتاب است و آفتاب. شهری که شهر من نیست ولی دوستش می‌‌‌‌‌دارم.

من یک زنم نه آنقدرها هم تنها.

خیلی وقت است که عادت دارم همه چیز را خودم تجربه کنم، جستجو کنم، در پی آنچه که «یافت می‌نشود گشته‌ایم ما..»، سرم زیاد به سنگ خورده است و پیشانیم پر از زخم و  شاید کمی هم سفید.

دوست دارم مرا به نام کوچکم بخوانند.

گاهی می نویسم،

می‌نویسم که فراموش کنم، می نویسم که به خاطر بسپارم.

من  هم مثل تو، فقط دلمشغولی‌های کوچکی دارم.

این روزها دلم به لحظه‌ ها خوش است. لحظه‌هایی که در تماشای یک فیلم، خواندن کتابی شاید و یا نقشی بر بوم، می‌گذرد. لحظه‌هایی که با یک دوست می‌گذرد.

گاهی همه چیز در یک لحظه روشن می‌شود ولی خیلی زود، باز من می‌مانم و گوشه‌ تاریکی از این زندگی. دلم گرفته است مثل همه این روزها.

می دانی، همه افسوسم از این است که نه آرمانی دارم، نه اعتقادی و نه عشقی که همه زندگی‌ام را وقف آن کنم. نه نوری که جذبه ‌اش بی بال و پرم کند، نه شعله‌ای که در آن بسوزم.

این  تمام درد زندگی من است و شاید تمام آدمهایی که معنای زندگی را گم کرده‌اند…

دیدگاه

معنای زندگی را یافتی به ما هم ندایی بده! دیریست که می‌گردیم : – (

[پاسخ]

مِدونی……….
تو همه چیز داری فقط باید چشمهایت را بازتر کنی
شاید گم کرده ای تلاش کن که پیدایش کنی
زندگی خیلی ساده تر و زیباتر از این حرفهاست
این ۵۰-۶۰ سالا چیزی نیست که بخوای خودتو اسیر نا ملایملایماتش بکنی
زندگی زیباست ای زیبا پسند………………….

[پاسخ]

زندگی را جز با زندگی نمی‌توان معنا کرد. چیزی که باید است باید است پس باید به آن پرداخت.

[پاسخ]

خود زندگی شاید باید باشد اما زندگی کردن آنقدرها هم باید نیست! هست؟

[پاسخ]

اگر هست پس هست و اگر نیست دیگر شمایی نیستید تا آن را ببینید. پس هنگام زیستن، باید است و هنگام مردن باید و نبایدی در کار نیست. پس زندگی باید است:-)

[پاسخ]

ارسال دیدگاه