کهنه نقاب زندگی

با عذرخواهی فراوان از تأخیر چند ماهه و اینکه ترتیب نوشتن را رعایت نکردم. خوشبختانه دوست بسیار عزیزم سعید، هم بهتر از من و هم توانمند و پیگیر می نویسد. زنده باد کار جمعی و زنده باد لوتوس که اگر دوستان جدیت نداشتند این پنجره تأمل هم بسته می شد.
چقدر دلم برای تفکر عمیق و خالص، هوای پاک و آزاد، آرامش و تنهایی و یک کتاب خوب تنگ شده است. برای اثبات اینکه من منم، خود را در درون خود کشتم و دیگر چیزی نماند تا از آن بگویم. این روزها خیلی ها بهم تبریک می گن اما نمی دانم برای چه؟ کمبودها در زندگی عذاب آوره اما بودنها هم مایه دلخوشی نیست. چرا به جای خود فریاد نزنم؟ چرا وقتی که هستیم نیستی هم باید باشه؟ و چرا وقتی که از نیستی می گوییم ما هستیم؟ این است که کمبودها آزاردهنده است و بودنها طبیعی. راه دیگری برای خوشی و خوشبختی باید جست.
با مسن تر شدن و به اصطلاح بزرگ تر شدن فقط و فقط کوچک می شویم اگر خود نباشیم اگر کودک نباشیم. اگر در کودکی همه دنیا برای ما بود اما دنیای بزرگسالی ما به یک چاردیواری و مرکب و غذایی خلاصه می شود و در نهایت محدوده ای دو متری. ای کاش کودکانه می توانستیم کسی نباشیم، آنگاه خود بودیم. ای کاش کودکانه بازیگوش باشیم و زندگی را در خلق و آفرینش پیدا کنیم. آیا جسارت همراهی دنیای کودکی در توانایی بزرگسالی در ما هست؟

دیدگاه

من میدانم اگر همه دنیا به رنگ نور بود یعنی سفید، هیچ چیز دیده نمیشد! نور در تاریکی و سفیدی در کنار سیاهی معنی میگیرد…!!

[پاسخ]

دنیای ما مال تو و منی نیست …رو کوه دیگه فرهاد کوهکنی نیست

[پاسخ]

دلم برای تنگ ماهیان سرخرنگ کودکی،
برای خواندن فاتحه بر مزار ماهیان، تنگ می شود.
هزار سال، گوییا، گذشته از صداقت و صفای کودکی؛
هزار سال هم، ز شور عاشقانه ها، شبانه ها.
چقدر دور مانده ام ز سرنوشت…

[پاسخ]

میبینم که دکتر جان زحماتت به ثمر رسیده و حسابی روشنی!

[پاسخ]

ارسال دیدگاه