آنچه خواهیم گفت

قرار بود توی یاداشت قبلی از چگونگی راه افتادن سمپاد تهران بگویم که بحث به جایی دیگری رفت. اما از آنجا که چاشته‌خور، از میراث‌خور هم بدتر است، باز هم می‌خواهم مُختان را برای یک درد و دل دیگر بکار بگیرم. نوشته‌های این وبلاگ را که مرور کردم، متوجه شدم بیشتر بچه‌ها حول و هوش تخصص‌شان می‌نویسند اما از آنجا که من اگر لب دریا هم بروم آبش خشک می‌شود، اینجا هم تخصص ما را ممنوع کرده‌اند. باورتان نمی‌شود؟ بروید از آقای نقاش‌زاده مقام معظم سردبیری بپرسید! خوب فقط می‌ماند همان موضوع مشترکی که می‌توانیم در موردش بگوییم و بشنویم؛ یعنی همان سمپاد خودمان. این توفیق اجباری باعث می‌شود که من بیشتر حول هوش سمپاد و سمپادی‌ها یا موضوعاتی که به شکلی به آنها مرتبط باشد، بنویسم. هرچند با روحیه محافظه‌کاری ما یزدی‌ها این کار هم چندان ساده نیست. به همین دلیل انتظار دارم دوستان کم کم معذورات‌شان را به من تذکر بدهند که یک وقت سوتی ندهم که بند را آب ببرد. علی‌الخصوص لیدر دو فراکسیون اصلی نسوان سمپاد تهران که بنا دارم درباره‌شان بنویسم. یعنی کودک فهیم و ژان‌والژان! آقا اگر اِن قُلتی دارید، بگوید. هر چند باید بگویم که اگر اِن قُلت‌ها خیلی حیثیتی نباشد به آن ترتیب اثر نخواهم داد؛ چون اساسا معتقدم نباید زیر بار زور رفت، مگر اینکه زورش خیلی پر زور باشد.

خوب حالا که حسابی میخ اقتدارم را وسط این لوتوس کوفتم، این را هم بدانید ‌که من در یادداشت‌هایم راوی بی‌طرف نخواهم بود و به تشخیص خودم سوژه‌ایی را پرنگ خواهم کرد. آدم‌های جمع را گاه اغراق شده معرفی خواهم کرد؛ هرچند احتمالا با اسامی نه‌چندان واقعی؛ بگونه‌ای که حتی دوستانی که در جمع ما نیستند، بتوانند در جمع ما حضور غیر مستقیم داشته‌باشند، اعضایش را بشناسند و مسائلش را بفهمند؛ گویی که در جمع ما هستند.

خودم ترجیح می‌دهم از ادبیات خیلی فرمال هم استفاده نکنم، مگر اینکه بچه‌ها نظر دیگری داشته باشند. چون به نظرم می‌آید که وبلاگ و فضای وبلاگی آنهم برای خواننده‌ای که می‌خواهد online مطلب بخواند، رسمی نوشتن چندان جذاب نخواهد.

من چهارشنبه‌ها روده درازی خواهم کرد؛ به جز مقررات غیر قابل تغییر آقای سردبیر، بقیه مواردی که به نوشتن در مورد سمپاد تهران مربوط باشد، را می‌توانیم با گفتگو، تغیر بدهیم.

خوب مثل اینکه دوباره فرصت به این نرسید که بگویم از سمپاد تهران چه خبر! حتما توی یادداشت بعدی در موردش صحبت خواهیم کرد.

پی‌نوشت بی‌ربط: مقام معظم سردبیری! من نمی‌دونم کی به شما گفته که توانایی «نه» گفتن یعنی سرد، یخ و بی‌خِیر بودن! ولی رسما اعتراف می‌‌کنم که ما را فرمودید با این «نه» گفتنات.

دیدگاه

سلام حمزه جان، حضورت را با تاخیر یه هفته ای تبریک می گم، ماشالله مثه همیشه فول آو انرژی!
راستی با لیدرهای نسوان شوخی نکن، خطرناکه حمزه!

[پاسخ]

و اما اینجانت مقام عظمی! چند نکته را بگم که معلوم شود ما چقدر دموکراتیک و اینا هستیم و این حرف‌هایی که اجانب می‌زنند فقط برای تشویش اذهان عمومی است.
یکی اینکه ما که خودمان نخواستیم سردبیر شویم. به زور ما را سردبیر کردند! p-:
یکی آنکه مقررات برای همه است. اگر زحمت بکشید یک دور مقررات را مطالعه کنید برای خودتان هم خوب است. و البته همیشه می‌توان برای تغییر قوانین حتی تغییر در قانون اساسی لوتوس از روش‌های دموکراتیک و اینا ممکن است!
و اما در مورد بی‌خیر بودن، من قراره سردبیر باشم نه تایپیست لوتوس.

شب‌تان خوش، بختتان بلند.

[پاسخ]

آقا همزه عزیز جان دل من زیاد فکرش نکن شما با خیال راحت بنویس اینجا مثل آبی که در زمین فرو رود سانسورش میکنند

[پاسخ]

۱-fek konam ta bekhed az sampade tehran belmeset kopunetoon tamom sha!!!!

[پاسخ]

mahsa va rahele bedooed ke bana harchi deleshon khas bevisan!!!

[پاسخ]

آقای دانشجو! کی تالا حمزه را همزه منویسن؟

[پاسخ]

ببخشید اصلا حواسم نبود

خدا کنه آدم دستش بند باشه ولی ذهنش نه

[پاسخ]

ارسال دیدگاه