عشق و دیگر هیچ

به نام خدا

@۲۰:۴۰ پانزدهم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد نه؛ راه‌آهن تهران

ساعت هشت صبح: تِق تِق تِق. آقا پاشو رسیدیم تهران!! پرده را کنار که میزنی میبینی بیابون برهوته… از روی سابقه‌ای که داری می‌فهمی یک ساعت مونده به ایستگاه. همه بیدار میشن و دوباره می‌خوابن. ولی به حال من همیشه بیدار چه فرقی می‌کنه؟ دیشبش که تا ساعت دو نیم تو رستوران چرخ می‌زدم و الکی پایان‌نامه می‌نوشتم… حوصلم سر رفت و برگشتم  واسه این که کم نیارم منم یه نقی زیر لب میزنم و به پشت می‌خوابم. بالای سرم نوشته:

«

عشق من، تو را هر کوچه خواندم

”     ”  ، به یاد تو هرکجا

”     ”  ، چرا تو به یادم نبودی؟

”     ”  ، عشق من

»

و منم میرم به دنیای توهمی خودم. صندلی قطار شده مونس تنهایی‌های من. اونقدر درد دل شنیده باشه از من و هیچی نگفته باشه، جز صدای غز غز هیچی نمیگه… درست مث این دیوارایی که بعضی‌ها دنبالش می‌گردن تا رو کنن بهش و شریک درد دلهاشون کنن…

ساعت نه اول از همه از کوپه میام بیرون. اولین نفری که میرسه بالای پله‌ها… جلو در یه عالمه آدم هستند که اومدن استقبال مسافرها… سرم را می‌ندازم پایین و از خان اول رد میشم.

بازم تهران، شهر استرس و دود و بوغ ماشین و اعصابای خورد و عجله و خودخواهی و … (صفت منفی دیگه نیست؟ شروع کنم به فحش دادن؟ 😀 )

ساعت یازده، دم در دانشگاه بهشتی. بازم بهشتی! ببین یه دونه «ی» چقدر معنای کلمه را عوض کرده؟! همیشه دوست داشتم بهش بگم بهشت ولی اونچه که توش میگذره کاملن برعکسه… امروز ولی فرق داشت! یا حداقل فرق دار به نظر میومد. همه مهربون‌تر بودن. استرس نبود، لبخند بود به جاش. عجیب بود! نه؟!

کارها خداراشکر خوب پیش رفت، غیر اینکه ساعت اداری‌ها یک و نیم تموم شد و یه مقداریش موند.

تو دانشکده فقط البرز و علی(قلابی) و علی(واقعی) و شاهین و کوشا و سیاوش و … (ا! اینا که خیلی هستن! ولی خیلی به نظر نمیومدن! ارشده دیگه! فقط البرز اندازش همون بود 😀 ) بودن. حمید و ایمان هم بعدش اومدن. یکی هم که نمیشناختمش اومد همینجوری منو ماچ کرد!!! به خاطر یه شارژر سوزنی! ای بابا اینا یعنی چی؟ نکنه تو تهرون آفتاب از کدوم طرف دراومده مهربون شدی؟؟

ساعت ۴ از دانشگاه زدیم بیرون (با البرز). بعدِ یه مقدار حرف زدن منو رسوند پارک وی و رفت دنبال ادامه‌ی زندگی. منم رفتم دنبال ادامه‌ی حبس. ولی عصر دیگه اون ولی عصر سابق نمیشه که آدم به درختای بلندش نگاه کنه و همه چی یادش بره و …

رسیدیم میدون. اونقد تو خیال بودم که نفهمیدم رسیدیم! پیاده که شدم دلم یه جای خلوت خواست… یهو یادم اومد که این اطراف یه سینما بود. فیلم چهل سالگی را هم میدونستم تا آخر تابستون هست رو پرده. من عاشق بازیهای فروتنم. از قرمز بگییییر، تا شب یلدا… گفتم میرم چهل سالگی را میبینم که یه تیر و دو نشون باشه. از گیشه‌دار که پرسیدم گفتش که سینما آزادی داره. سریع یه تاکسی گرفتم تا اونجا. از خوش شانسی من سانس سینما ۵ دقیقه دیگه بود! فک کن! طرف چون یه نفر بودم صندلی منو گذاشته بود کنار یه خانم که اونم تنها بود. منم که اعصاب خورد! دوتا صندلی اونورتر نشستم!!

بازیها خوب بود، ولی فیلمش خیلی به دلم ننشست. با اینکه با دیدن بازی فروتن کلی انرژی گرفته بودم و داستان فیلم‌نامه هم عالی بود، اما به نظرم نویسنده و کارگردان حق این داستان را ادا نکرده بودن. شاید هم به خاطر این بود که من کل فیلم را حفظ بودم و تو خیالم ازش یه چیز خیلی خفن‌تر از این تصور کرده بودم و وقتی اصلش را دیدم، مثل همه‌ی توهم‌ها با واقعیت کلی فاصله داشت. جالبه که همیشه هم وقتی یه نقصی یه جایی می‌بینم سریع آرزو می‌کنم کاش من اون کاره بودم… جوونیه دیگه.

بیرون که اومدم، آفتاب داشت غروب میکرد. یه غروب مدرن. از اون غروب‌ها که سرخی عشق توش گم شده…

همه‌ی اینهایی که نوشتم خلاصه‌اش این میشه که دلم تنگ شده…

پی‌نوشت: شیرینی شیرین‌ترین افطار هنوز از ذهنم بیرون نرفته، تلخترینش را هم امروز تجربه کردم. عاقلان دانند 😉

دیدگاه

ا چی همه آپ ندیده بودم لوتوس رو 🙂

[پاسخ]

تایتل با مطلب جور نیست :دی

[پاسخ]

مصطفی نظری پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۸۹ ۸:۱۰ ب.ظ:

یکی از امکانات قلم اینه که نوشته‌اش را از زوایای دید مختلف بشه تحلیل کرد. من همیشه نوشته‌هام یه چیزایی توش هست که به صورت عادی دیده نمیشه. ولی نشونه‌هاش هست. عنوان مطلب هم یک کلیده. به نظر خودم این متن بدون کلید اول و آخر بی معنیه

حالا عنوان مورد نظر شما چیه؟

[پاسخ]

منیره پاسخ در تاريخ شهریور ۲۱ام, ۱۳۸۹ ۱۱:۵۵ ب.ظ:

خب شاید ایراد از خواننده ست 🙂 مضمون رو نفهمیده چون نویسنده رو خوب نمیشناخته

[پاسخ]

ارسال دیدگاه