عذاب

ول کن نبود!

“خانوم، خانوم، تو رو خدا …”

یه عمر عذاب این بچه، قدر یه لحظه دلسوزی من بود.

میتونستم یه پولی بهش بدم و خودم رو از این عذاب لعنتی خلاص کنم یا …

اجازه بدم این عذاب، شبی رو تو دل من رخنه کنه.

سلام به همه دوستان. من،مهدا فروغی، خروجی ۸۸ هستم و در رشته معماری در دانشگاه تهران تحصیل میکنم.

دیدگاه

سلام
خوش گلدی!

[پاسخ]

حس مشترکیه… می‌خواستم پنج‌شنبه متنی در همین زمینه بنویسم که فرصت نشد. امیدوارم راه دست را پیدا کنیم..

[پاسخ]

مهدا پاسخ در تاريخ ژانویه 9th, 2011 10:34 ب.ظ:

به نظرم اگه باور کنیم اینها قسمتی از جامعه ما هستند و کاملا بودنشون به ما مربوط میشه اونوقت تازه میتونیم صحبت از راه درست یا غلط بکنیم

[پاسخ]

جانا سخن از زبان ما می‌گویی

[پاسخ]

سلام.
اول که پیوستن شما رو به جمع لوتوسی‌ها خوش‌آمد می‌گم.
دوم اینکه: نوجوون که بودم، دلم به‌حال این بچه‌ها می‌سوخت. گرچه معتقد بودم بدبختی این بچه‌ها مستقیما زیر سر پدر و مادرهای بی‌فکرشونه و وجود چندین خواهر و برادر باعث کمبود منابع مالی خونواده می‌شه و این بچه‌ها مجبور می‌شن به گدایی و دعافروشی و..، درعین حال معتقد بودم که خود این بچه‌ها نقشی در بدبختی خودشون ندارن و محکومن به تحمل عذابی که پدر و مادرشون تحمیل کردن بهشون.
،،،
اما با گذشت چندین سال از اون موقع، و مشاهده نسل جدید کودکان گل‌فروش و دعافروش و متکدی، دیگه دلم به حالشون نمی‌سوزه. چون بیشتر این بچه‌ها، درواقع فرزندان همون کودکانی هستن که زمون نوجوونیم دلم براشون می‌سوخت. یعنی یه نسل بدبخت که از درون نسل بدبخت قبلیش بیرون اومده. اگه دوران کودکی‌شون براشون زجری داشت، بزرگ که شدن دوباره خودشون هم ۵-۴ تا بچه پشت سرهم ردیف نمی‌کردن.
اکثر این بچه‌ها افغانی هستن، و اصولا این قوم بچه سنتز می‌کنن که بفرستن برای گدایی، بزرگ‌تر که شد گل‌فروشی و دعافروشی، بزرگتر که شد می‌فرستنش کارگری و … و این رویه براشون کاملا عادیه و چرخه اقتصادی طبیعی زندگی‌شون همینه. یعنی خود این بچه هم، گدایی و… رو جزئی از روند عادی زندگی خودش می‌دونه و بزرگ که شد چندین فرزند ردیف می‌کنه که همین رویه رو ادامه بدن.
،،،
مطمئنم که الان خیلی‌هاتون می‌گید من هم از قشر مرفهی هستم که این چیزا رو نمی‌فهمن! ولی به‌خاطر شغل و موقعیت کاریم با هر دو قشر (مرفه و بی‌نوا) سروکار دارم. در دو مرکز هستم، یکی توی صفاییه با تراکم بالای ثروت، دومی در یکی از مناطق پایین شهر. مطمئن باشید بی‌ربط و بی‌دلیل نمی‌گم. اگه دوست داشتید، خوشحال می‌شم بحث رو ادامه بدیم.

[پاسخ]

مصطفی نظری پاسخ در تاريخ ژانویه 11th, 2011 12:22 ب.ظ:

درود بر دکتر عزیزتر از جان

آقا من قبول دارم که اینها اشتباه میکنن که بچه زیاد درست میکنن. اما شما هم باید قبول کنی که دیدن و گذر کردن از کنار همچین آدمهایی ساده نیست…
مضاف بر اینکه امروز یه چیزای دیگه‌ای تو خیابون دیده میشه. گفتم به طور مفصل، پیرمرد فارس را که از طرز صحبتش میشه فهمید آدم حسابی بوده (و هست احتمالن) را چه کنیم؟ تقصیر را میشه این وسط تقسیم کرد، بعدش چی؟ راه حل؟

و اینی که شما گفتی یعنی هیچ راهی نیست؟ همزیستی کنیم؟

[پاسخ]

مهدا پاسخ در تاريخ ژانویه 11th, 2011 9:56 ب.ظ:

سلام
بابت خوشامدگوئی و نظرتون ممنونم.
سرپرست کودکان بد سرپرست، کودکان بد سرپرست دیروزی هستند که جامعه اونها رو به حال خودشون گذاشت!
آیا ما عضوی از این جامعه نیستسم؟!

[پاسخ]

ببین مهدا این بچه ها درسته با ظاهری تو جمع بیان که دل ادم به رحم میاره اما اینا دارن با احساس ادما بازی میکنن و این حس لطیف رو منبع درامدشون قرارا دادن!
به شخصه از یکیشون پرسیدم میشه گفت درامد ار کدومشون در ماه ۵۰۰ تومن میشه!
فک کن خونوادشون ۵ تا بچه داره!
میشه ۲٫۵ ملیون!
اما چه کنم که بعضی موقع ها واقعا دلمون میسوزه و یه چیزی میخریم ازشون!
با اقای دکتر موافقم!

[پاسخ]

مهدا پاسخ در تاريخ ژانویه 12th, 2011 12:16 ق.ظ:

به نظرم این نگاه خیلی ساده انگارانه است.ما آدم ها از اینکه دیگران برامون احساس ترحم کنن متنفریم،دقت کن که چه عذابی باعث شده که اینها مجبور بشن با دل بستن به ترحم دیگران زندگی کنن؟!
و مسلما ساده ترین کار اینه که اونها رو جدا از خودمون ببینیم!!!
این عذاب،عذابیه سرگردون ولی ما باید اون رو پذیرا باشیم!
چون سهمی از این عذاب مال منه،پس در قبالش مسئولم!

[پاسخ]

۱. به نظرم همه جوری بین شون هست. یعنی بعضی هاشون سر آدم کلاه میذارن. بعضی ها هم واقعا بدبختن. من سعی می کنم با توجه به حسی که اون موقع دارم در مورد این وجهه شون تصمیم بگیرم. لزوما همیشه درست نیست. ولی خب. من اغلب به خاطر خودم صدقه می دم. که حس خوبی داشته باشمم. سعی می کنم به مستحقش بدم.
۲. اینه که اگر بشه یه کار اساسی تری کرد. یعنی برا اینا امکاناتی فراهم کرد که درس بخونن و زندگی دیگه ای داشته باشن خب بهتره.
۳. و اینکه بعضی هاشون نمی خوان زندگی بهتری از دید ما داشته باشن. همون گدایی رو دوست دارن. خب اینا دلشون خوشه به همون دفعاتی که امثال من دلمون می خواد به یکی کمک کنیم. یعنی مناعت طبعی درشون رشد نکرده متأسفانه. خب روزی اینا رو هم خدا این جوری قرار داده.
۴. آقای دکتر فقط به خاطر شما که فرموده بودین تو بحث شرکت کنیم، شرکت کردیم. ولی تهش اینه که همون اول گفتم. بیچاره اونایی که واقعا بدبختن و استحقاق زندگی بهتر رو دارن و مناعت طبع هم دارن و ما نمی ‌بینمشون و اگر هم ببینیمشون کاری از دست مون براشون بر نمیآد جز اینکه دوزار بزاریم کف دستشون.

[پاسخ]

ورودتو به جمع نویسندگان تبریک میگم 🙂

[پاسخ]

دکتر!!!!!!!!!!! یعنی چی؟!! واقعا برای اولین بار در این چندین سال احساس می‌کنم اگه اونجا بودم می‌تونستیم حتی دست به یقه بشیم. X(

بابا اینها فقر اقتصادی که دارن، حالا تو داری می‌گی فقر فرهنگی هم دارن، من هم باهات هم‌نظرم. (حالا کدوم علت‌ه کدوم معلول بماند.) خب اینکه بیشتر جای دلسوزی داره! بچه سنتز می‌کنن؟!!
اتفاقا این مورد که می‌گی اینها شغل والدین‌شون رو ارث بردن، دقیقا نشون می‌ده که تقصیر (حداقل همه‌ی تقصیر) گردن خودشون نیست و جامعه وظیفه‌ش رو در قبالشون انجام نداده.
چه بسا من و تو هم اگه پدر و مادرمون اونجوری بودن خودمون اینجوری می‌شدیم. 🙁

[پاسخ]

یک داستانی منتسب به امیرکبیر -که اتفاقا دیروز سالگرد شهادتش بود- شنیده‌بودم که بی‌ربط به این بحث ما نیست (نقل به مضمون):
زمانی که امیرکبیر دستور آبله‌کوبی داده بود، خیلی از مردم به خاطر جهلشون از این کار سرباز می‌زدن. حتی در حدی که مجبور شده حکم بده که اگه کسی تمرد کرد ۵ تومان جریمه‌اش کنن، باز خیلی‌ها زیر بار نمی‌رفتن.
گفته می‌شه یکبار پینه‌دوزی رو که فرزندش از آبله مرده بود نزد امیر آوردن. امیرکبیر گفته چرا بچه رو آبله‌کوبی نکردین؟ گفته ترسیدم جن‌زده بشه! چند دقیقه بعد بقالی رو میارن که اون هم بچه‌ش از آبله مرده بوده و …
میرزا آقاخان می‌گه امیرکبیر روی صندلی نشست و شروع به گریه کرد. میرزا آقاخان می‌پرسه: چرا گریه می‌کنید؟ علت مرگ فرزندان اینها جهل خودشون‌ه. امیرکبیر هم می‌گه: مسوؤل جهلشون هم ما هستیم.

حالا مسؤولیت ما با صدراعظم مملکت قابل مقایسه نیست ولی نمی‌شه هم بگیم اینها از بی‌شعوری خودشون به این روز افتادن، پس به ما ربطی نداره.

[پاسخ]

منیره پاسخ در تاريخ ژانویه 12th, 2011 2:26 ق.ظ:

تدابیری بیندیشیم که لایک به کامنت هم در لوتوس فعال شود :دی

[پاسخ]

صادق نقاش‌زاده یزدی پاسخ در تاريخ ژانویه 12th, 2011 9:56 ق.ظ:

لایک فیس‌بوک فعلا فعال شده!

[پاسخ]

منیره پاسخ در تاريخ ژانویه 17th, 2011 5:23 ق.ظ:

ولی کدش ایراد داره 🙂 یه کم فاصله دار میشه
احتمالا ایراد از قالبه

yani daghighan naghshe jame’e chye?!
bayad chi kar kone vaseye in gheshr?
komite emdad..behzisti…tahsile raygan!

[پاسخ]

به نظرم اولین کاری که باید انجام بشه اینه که تک تک افراد جامعه این مساله و ارتباطشون با این مساله رو درک کنن.وقتی همه قدم در این راه بذارن و هر کی یه گوشه ای از کارو بگیره،این مشکل خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرشو میکنیم حل میشه!
ولی در هر حال اولین قدم، درست کردن نگرشمون به این قضیه اس.

[پاسخ]

دکتر امیرحیدری کجا رفتین؟ منتظریم‌ها!

[پاسخ]

ارسال دیدگاه