ارسال های قرار گرفته در روزانه

سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۱

بام! شیب! شیبدار درست میکنند؟!….

قدیمها یادم هست یه لطیفه‌ای بود که می‌گفت: دو کارگر بودند که یکی زمین را میکند و دومی هم پر می‌کرد. ازشون پرسیدند این چه کار احمقانه‌ایه؟! جواب دادند که ما در اصل سه نفر بودیم یکی زمین میکند دومی لوله می‌گذاشت و سومی هم پر می‌کرد. لوله‌گذار مریض شده ولی وجدان کاری ما اجازه […]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

پنج شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۱

این روزهای من و انجمن سمپاد و سمپادی‌های یزدی!

بعضی وقت‌ها می‌خوام داد بزنم جمع کنید بساطو. گند زدین به سمپاد و انجمن و …. بعد یادم میاد که: ۱. این فقط نظر تو است و بقیه نظرشون احتمالا چیز دیگه‌ای هست و گرنه حتما اتفاقی دیگر می‌افتاد. یادم اومد خودم هم خیلی داد نزدم. ۲. از انجمن و فعالیت‌هاش و مشکلاتش، کم و […]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

پنج شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۱

پوزش فریدون مشیری

امروز ۳۰ شهریور، روز تولد فریدون مشیری بود. شاعر نوپرداز دوست‌داشتنی عصر ما. تعدادی ایمیل از اشعارش دریافت کردم و توی شبکه‌های اجتماعی هم خیلی از دوستان، اشعار مورد علاقه‌شون رو هم‌خوان کرده بودن. یکی از اشعاری هم که خیلی هم‌خوان شد بود شعر «دوستی» بود با این مطلع که: دل من دیر زمانی‌ست که […]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۰

شعر اصلیِ سرود «بهاران خجسته باد»

کمتر کسی است که آهنگ «بهاران خجسته باد» را نشنیده باشد. اما اصل شعر با عنوان «سرود بهار» که سروده‌ی عبدالله بهزادی است، با آنچه در آهنگ آمده اندکی تفاوت دارد. سرود بهار هوا دلپذیر شد، گل از خاک بردمید پرستو به بازگشت بزَد نغمه‌ی امید ز بازی ابر و مهر به نیلی سپهر ژرف […]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۰

آدم‌ها

آدم‌ها سه دسته‌اند : درون‌گراها برون‌گرا‌ها و اینترنت‌گراها

» باقی این نوشته را بخوانید ...

جمعه ۶ آبان ۱۳۹۰

DON’T

۱. نیا! ۲. اگه اومدی نرو! ۳. اگه رفتی برنگرد!

» باقی این نوشته را بخوانید ...

شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۰

گزارش غیر زنده

به نام خدا؟! متکلم وحده : به نظر شما رسالت هر انسان در زندگیش چیه؟

» باقی این نوشته را بخوانید ...

یکشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۰

تسلیت

خنده‌هایم بر لبم خشکید، آرزو کردم کاش سنگدل بودم …. پ.ن. تاریخ مراسم تشییع جنازه و ختم همسر جناب آقای دکتر امیرحیدری پ.ن.۲. مهدیه خانم رو کمتر از اونی که باید میشناختم همون قدر که اندازه کافی تو دلم جا باز کرده بودن. پ.ن.۳. آقای دکتر، بزرگ و پدر خاندان سمپاد بودن و هستن. فکر […]

» باقی این نوشته را بخوانید ...