ارسال های قرار گرفته در روزانه

پنج‌شنبه 24 فوریه 2011

داروگ

خشک آمد کشتگاه من در جوار کشت همسایه. گرچه می گویند:«می‌گریند روی ساحل نزدیک سوگواران در میان سوگواران.» قاصد روزان ابری، داروگ! کی‌می‌رسد باران؟ بر بساطی که بساطی نیست در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست و جدار دنده‌های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می‌ترکد -چون دل یاران که […]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

سه‌شنبه 8 فوریه 2011

نگاهی به تقویم

آدم میمونه چی بگه، از طرفی هی ته دلش میخواد یه کارایی صورت بده، از طرفی نمیدونه چی از عهده ش بر میاد. این میشه که ته دلش آشوب میشه و یاد مراسم پتکی میشه تو سرش. کمتر از ۲ ماه مونده و …. فقط میتونه امیدوار باشه یکی به جای تو فکر بودن، بالفعل […]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

جمعه 21 ژانویه 2011

مفعول مفاعلن مفاعیل فَعَل

– آمد به برم – که؟ – یار! – کِی؟ – وقت سحر ‌

» باقی این نوشته را بخوانید ...

چهارشنبه 12 ژانویه 2011

آی فرزند….

وقتی با دوستانت دور هم جمع می‌شید و یه انجمنی، کانونی، تشکلی چیزی تشکیل می‌دین،‌ مثل این می‌مونه که دارین یه اثر هنری یا یه مقاله علمی یا یه اختراع، یه همچین چیزی از خودتون منتشر می‌کنید. برخورد آدم‌ها نسبت به تولیدات‌شون متفاوته. بعضی‌ها اثر هنری رو می‌فروشن. ولی بعضی‌ها مثل بچه‌شون ازش مراقبت می‌کنن. […]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

دوشنبه 10 ژانویه 2011

هنوز دست صنوبر به استغاثه بلند

برای سالگرد قتل امیرکبیر: ‌ رمیده از عطش سرخ آفتاب کویر غریب و خسته رسیدم به قتلگاه امیر زمان، هنوز همان شرمسارِ بهت زده زمین، هنوز همین سخت‌جانِ لال شده جهان هنوز همان دست‌بسته‌ی تقدیر ‌

» باقی این نوشته را بخوانید ...

یکشنبه 9 ژانویه 2011

اگر نمی‌توانی آسمان روز را آبی کنی، شب‌ها حرکت کن

به نام خدا از ایستگاه مترو که بیرون می‌آیی، هوا تاریک شده است. با دوستت تا خانه قدم می‌زنی. آنچه می‌بینی و می‌شنوی و فکر می‌کنی، همه و همه در دامنه‌ی میان تو و دوستت است. به خانه که می‌رسی میان جمع دوستان وارد میشوی. تعریف می‌کنید، گوش می‌کنید، می‌خندید، فکر می‌کنید، بازی می‌کنید، می‌بینید، […]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

شنبه 8 ژانویه 2011

عذاب

ول کن نبود! “خانوم، خانوم، تو رو خدا …” یه عمر عذاب این بچه، قدر یه لحظه دلسوزی من بود. میتونستم یه پولی بهش بدم و خودم رو از این عذاب لعنتی خلاص کنم یا … اجازه بدم این عذاب، شبی رو تو دل من رخنه کنه. – سلام به همه دوستان. من،مهدا فروغی، خروجی […]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

سه‌شنبه 4 ژانویه 2011

هشت گاو

یک هم‌اتاقی دارم خیلی کم‌حافظه است، برای همین همه چیز رو توی سررسیدش یادداشت می‌کنه. حتی خوابهایی هم که می‌بینه یاداشت می‌کنه! امروز سررسید سال ۷۶ رو آورده بود، دیدم تو یکی از روزهای خرداد نوشته: “دیشب خواب دیدم هشت گاو لاغر، هشت گاو فربه رو خوردن!” ‌ :-\

» باقی این نوشته را بخوانید ...