۶ فروردین ۱۳۹۰

  چه بی‌نشاط بهاری …

نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید
چه بی‌نشاط بهاری که بی رخ تو رسید
نشان داغ دل ماست لاله‌ای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید
بیا که خاک رهت لاله‌زار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید
» باقی این نوشته را بخوانید …

۱ فروردین ۱۳۹۰

  سال ۱۳۹۰ مبارک؛ صد سال به از این سال‌ها

سلام. اِ! این تویی؟ چقدر بزرگ شدی! چاق شدی! عوض شدی! اصصن نشناختمت!!

چه خبر؟ پارسالا دوست، امسال هیچی!.. واقعن امسال دیگه هیچی؟ باورم نمی‌شد، ولی گویا داره باورم میشه 🙁

» باقی این نوشته را بخوانید …

برچسب ها: , ,

۵ اسفند ۱۳۸۹

  داروگ

خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه.
گرچه می گویند:«می‌گریند روی ساحل نزدیک سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی‌می‌رسد باران؟

بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده‌های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می‌ترکد
-چون دل یاران که در هجران یاران-
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

نیما

۱۹ بهمن ۱۳۸۹

  نگاهی به تقویم

آدم میمونه چی بگه، از طرفی هی ته دلش میخواد یه کارایی صورت بده، از طرفی نمیدونه چی از عهده ش بر میاد. این میشه که ته دلش آشوب میشه و یاد مراسم پتکی میشه تو سرش. کمتر از ۲ ماه مونده و …. فقط میتونه امیدوار باشه یکی به جای تو فکر بودن، بالفعل وارد عمل شده باشه.

پ.ن. نپرسین ۱۱ فروردین واسه ما چه کرد (که خیلی کارا کرد) بپرسین ما واسه ۱۱ فروردین چه کردیم؟

پ.ن.۲٫ مشکل شماها رو نمیدونم، نمیدونم چرا پس نشستین و کاری نمیکنین (یعنی این طور که بوش -ن-میاد فعالیت خاصی در حال پیگیری نیست) ولی مشکل من اینه که میخوام ولی نمیدونم چه طوری میشه کمک کرد؟ حداقل به یکی مثل من بگین چه طوری دست به کار شم؟

۱ بهمن ۱۳۸۹

  مفعول مفاعلن مفاعیل فَعَل

– آمد به برم
– که؟
– یار!
– کِی؟
– وقت سحر
» باقی این نوشته را بخوانید …

۲۲ دی ۱۳۸۹

  آی فرزند….

وقتی با دوستانت دور هم جمع می‌شید و یه انجمنی، کانونی، تشکلی چیزی تشکیل می‌دین،‌ مثل این می‌مونه که دارین یه اثر هنری یا یه مقاله علمی یا یه اختراع، یه همچین چیزی از خودتون منتشر می‌کنید. برخورد آدم‌ها نسبت به تولیدات‌شون متفاوته. بعضی‌ها اثر هنری رو می‌فروشن. ولی بعضی‌ها مثل بچه‌شون ازش مراقبت می‌کنن. من آدم‌های دیگه‌ای که کنار صادق توی تشکیل انجمن سمپاد نقش داشتن رو «از نزدیک» ندیدم. البته… مثلا می‌بینم آقای شریفی خیلی از خودش مایه می‌گذاره برا سمپاد و مدرسه. آقای عطائیان، دکتر امیرحیدری و دیگرانی هم هستن که مشخصه برای سمپاد هویت و برای خودشون هویت سمپادی قائلن و انجمن هم براشون اهمیت داره. ولی این که چقدر هر کدوم این آدم‌ها برای سمپاد درد می‌کشن رو نمی‌تونم تشخیص بدم الا یه نفر… . » باقی این نوشته را بخوانید …

برچسب ها: , ,

۲۰ دی ۱۳۸۹

  هنوز دست صنوبر به استغاثه بلند

برای سالگرد قتل امیرکبیر:

رمیده از عطش سرخ آفتاب کویر
غریب و خسته رسیدم به قتلگاه امیر
زمان، هنوز همان شرمسارِ بهت زده
زمین، هنوز همین سخت‌جانِ لال شده
جهان هنوز همان دست‌بسته‌ی تقدیر
» باقی این نوشته را بخوانید …

۱۹ دی ۱۳۸۹

  اگر نمی‌توانی آسمان روز را آبی کنی، شب‌ها حرکت کن

به نام خدا

از ایستگاه مترو که بیرون می‌آیی، هوا تاریک شده است. با دوستت تا خانه قدم می‌زنی. آنچه می‌بینی و می‌شنوی و فکر می‌کنی، همه و همه در دامنه‌ی میان تو و دوستت است. به خانه که می‌رسی میان جمع دوستان وارد میشوی. تعریف می‌کنید، گوش می‌کنید، می‌خندید، فکر می‌کنید، بازی می‌کنید، می‌بینید، می‌خورید، می‌خوابید… (از اون حرفهایی که تا یه ساعت پس از خواب می‌زنید بگذریم :D) صبح با سروصدای بچه‌ها بیدار می‌شی. سر صبحانه هم  خاطرات را مرور می‌کنید و می‌خندید. حالا باید برگردی تا کارهای خودت را انجام بدی… خندان و پرانرژی از جمع دوستان جدا می‌شی و راه می‌افتی..

در اولین برخوردت با اجتماع، حالت صورتت عوض میشه. آیا این همان خیابانیست که من دیشب از آن گذشتم؟ آیا این مردم هم‌وطن‌های من هستند؟ تصویر پسری که دست پدرش را می‌کشه تا براش یه اسباب بازی را بخره و باباش داره باهاش صحبت می‌کنه … پیچ بعدی را می‌گذرانی، پیرمردی که دم در مغازه‌ی نجاری نشسته و داره بین رهگذرها ، نا امیدانه، دنبال گذشته‌ی گمشده‌ی خودش می‌گرده. دم ایستگاه مترو مادری بساط فروش خوراکی در حد ۰.۲۵ متر مربع چیده. از ملت خواهش می‌کند تا… جوون، آی جوون… نگاهش که می‌کنی، ۵۰ سال را تمام کرده… کمی آن‌طرف تر یک زوج جوان کنار همدیگه تکیه دادند به دیوار، با یه بچه، فقط به رهگذرها نگاه می‌کنند… اگر تو باغ نباشی نمی‌فهمی چرا اینجا ایستاده‌اند… برو بالا تا سر چهار راه. می‌بینی از شیر تا پیر وایسادن و … به صورت پیرمرده که نگاه می‌کنی نه اثری از اعتیاد هست، نه اثری از خمودگی و افتادگی… به ظاهر هیچیش نیست و اصلن شبیه بقیه نیست… لایه‌ای از اشک جلوی چشم‌هام را می‌گیره و کمکم می‌کنه تا نبینم.

خدایا! این همون خیابونیه که من دیشب ازش گذشتم؟؟؟؟ حالا من چه کار باید بکنم؟ من که به همه مسائل ریز و درشت فکر می‌کنم، چطوری کنار این آدم‌ها بی‌تفاوت رد بشم؟ یکی به پیرمرده یه مقدار خوراکی می‌ده و پیرمرده اونقدر ازش تشکر می‌کنه که اون طرف را شرمنده می‌کنه… با خودم فکر می‌کنم که من هم روزی پیر میشم… خب من می‌دونم شرایط اجتماع بده و گذران زندگی برای این افراد سخت‌تر از پیش شده. اما سهم من چیه؟ منی که نمی‌تونم سرم را بندازم پایین و ۱۰ثانیه بعد هم انگار نه انگار…

به این حرف محمدرضا هم فکر می‌کنم: «تازه وقتی این مشکل را حل کنی می‌رسی به جای اونهایی که مشکل نداشتند» اینش خیلی سنگینه…