4 اکتبر 2010

  کل‌کل شاعرانه ۲

حافظ :

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صایب تبریزی :

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار :

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صایب که می بخشد سرو دست و تن و پا را
سرو دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

خلاصه اینکه اگه تو اینترنت بجورین خواهید دید که همین یه بیت شعر حافظ چه قدر که ذهن شعرا رو بکارگرفته و چی همه تو سر و کله‌ی هم زدند. باور ندارین گوگل کنین. به قول شاعر گفتنی :

چنان بخشیده حافظ جان، سمرقند و بخارا را
که نتوانسته تا اکنون، کسی پس گیرد آن‌ها را !
از آن پس برسر پاسخ به این ولخرجی حافظ
میان شاعران بنگر، فغان و جیغ و دعوا را
وجودِ او معمایی ست پر افسانه و افسون
ببین خود با چنین بخشش، معما در معما را !

پ.ن. فعلا که ترک شیرازی بدست اورده دل ما را :دی

23 سپتامبر 2010

  فرصت مطالعاتی

یکی از استادان عقده‌ای، پارسایی را پرسید: از عبادتها کدام فاضل‌تر است؟ گفت: تو را فرصت مطالعاتی، تا در آن یک ترم دانشجویان را نیازاری.

اوستادی بار می‌بست از بلاد / گفتم این فتنه‌ست زین‌جا رفته به
وانکه دورش بهتر از نزدیکی است / دوره‌های فرصتش پیوسته به

12 سپتامبر 2010

  دیوانگی

دیوانگی – شاعر سیمین بهبهانی

یارب مرا یاری بده ، تا خوب آزارش دهم

هجرش دهم، زجرش دهم، خوارش کنم، زارش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین

صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری

از رشک آزارش دهم ، ازغصه بیمارش کنم

بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم

گوید میفزا قهر خود ، گویم بکاهم مهر خود

گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای

رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از سودای من

منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

گیسوی خود افشان کنم ، جادوی خود گریان کنم

با گونه گون سوگندها ، بار دگر یارش کنم

چون یار شد بار دگر ، کوشم به آزار دگر

تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم

من عاشق این شعرم، هم به خاطر مزمونش هم به خاطر جواب ابراهیم صهبا …

» باقی این نوشته را بخوانید …

8 سپتامبر 2010

  مورفی در کلام بزرگان – بخش دوم

‌ [در قسمت قبل دیدیم قوانین مورفی در کلام بزرگان شعر و ادب فارسی مورد اشاره قرار گرفته‌اند. چند نمونه‌ی دیگر را در ادامه بخوانید.]

مورفی در کلام خاقانی:
بد بود مرا حال، بر آن شکر نکردم / تا لاجرم آن حال که بد بود، بتر شد!!
» باقی این نوشته را بخوانید …

6 سپتامبر 2010

  عشق و دیگر هیچ

به نام خدا

@۲۰:۴۰ پانزدهم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد نه؛ راه‌آهن تهران

ساعت هشت صبح: تِق تِق تِق. آقا پاشو رسیدیم تهران!! پرده را کنار که میزنی میبینی بیابون برهوته… از روی سابقه‌ای که داری می‌فهمی یک ساعت مونده به ایستگاه. همه بیدار میشن و دوباره می‌خوابن. ولی به حال من همیشه بیدار چه فرقی می‌کنه؟ دیشبش که تا ساعت دو نیم تو رستوران چرخ می‌زدم و الکی پایان‌نامه می‌نوشتم… حوصلم سر رفت و برگشتم  واسه این که کم نیارم منم یه نقی زیر لب میزنم و به پشت می‌خوابم. بالای سرم نوشته:

«

عشق من، تو را هر کوچه خواندم

”     ”  ، به یاد تو هرکجا

”     ”  ، چرا تو به یادم نبودی؟

”     ”  ، عشق من

»

و منم میرم به دنیای توهمی خودم. صندلی قطار شده مونس تنهایی‌های من. اونقدر درد دل شنیده باشه از من و هیچی نگفته باشه، جز صدای غز غز هیچی نمیگه… درست مث این دیوارایی که بعضی‌ها دنبالش می‌گردن تا رو کنن بهش و شریک درد دلهاشون کنن…

ساعت نه اول از همه از کوپه میام بیرون. اولین نفری که میرسه بالای پله‌ها… جلو در یه عالمه آدم هستند که اومدن استقبال مسافرها… سرم را می‌ندازم پایین و از خان اول رد میشم.

بازم تهران، شهر استرس و دود و بوغ ماشین و اعصابای خورد و عجله و خودخواهی و … (صفت منفی دیگه نیست؟ شروع کنم به فحش دادن؟ 😀 )

ساعت یازده، دم در دانشگاه بهشتی. بازم بهشتی! ببین یه دونه «ی» چقدر معنای کلمه را عوض کرده؟! همیشه دوست داشتم بهش بگم بهشت ولی اونچه که توش میگذره کاملن برعکسه… امروز ولی فرق داشت! یا حداقل فرق دار به نظر میومد. همه مهربون‌تر بودن. استرس نبود، لبخند بود به جاش. عجیب بود! نه؟!

کارها خداراشکر خوب پیش رفت، غیر اینکه ساعت اداری‌ها یک و نیم تموم شد و یه مقداریش موند.

تو دانشکده فقط البرز و علی(قلابی) و علی(واقعی) و شاهین و کوشا و سیاوش و … (ا! اینا که خیلی هستن! ولی خیلی به نظر نمیومدن! ارشده دیگه! فقط البرز اندازش همون بود 😀 ) بودن. حمید و ایمان هم بعدش اومدن. یکی هم که نمیشناختمش اومد همینجوری منو ماچ کرد!!! به خاطر یه شارژر سوزنی! ای بابا اینا یعنی چی؟ نکنه تو تهرون آفتاب از کدوم طرف دراومده مهربون شدی؟؟

ساعت ۴ از دانشگاه زدیم بیرون (با البرز). بعدِ یه مقدار حرف زدن منو رسوند پارک وی و رفت دنبال ادامه‌ی زندگی. منم رفتم دنبال ادامه‌ی حبس. ولی عصر دیگه اون ولی عصر سابق نمیشه که آدم به درختای بلندش نگاه کنه و همه چی یادش بره و …

رسیدیم میدون. اونقد تو خیال بودم که نفهمیدم رسیدیم! پیاده که شدم دلم یه جای خلوت خواست… یهو یادم اومد که این اطراف یه سینما بود. فیلم چهل سالگی را هم میدونستم تا آخر تابستون هست رو پرده. من عاشق بازیهای فروتنم. از قرمز بگییییر، تا شب یلدا… گفتم میرم چهل سالگی را میبینم که یه تیر و دو نشون باشه. از گیشه‌دار که پرسیدم گفتش که سینما آزادی داره. سریع یه تاکسی گرفتم تا اونجا. از خوش شانسی من سانس سینما ۵ دقیقه دیگه بود! فک کن! طرف چون یه نفر بودم صندلی منو گذاشته بود کنار یه خانم که اونم تنها بود. منم که اعصاب خورد! دوتا صندلی اونورتر نشستم!!

بازیها خوب بود، ولی فیلمش خیلی به دلم ننشست. با اینکه با دیدن بازی فروتن کلی انرژی گرفته بودم و داستان فیلم‌نامه هم عالی بود، اما به نظرم نویسنده و کارگردان حق این داستان را ادا نکرده بودن. شاید هم به خاطر این بود که من کل فیلم را حفظ بودم و تو خیالم ازش یه چیز خیلی خفن‌تر از این تصور کرده بودم و وقتی اصلش را دیدم، مثل همه‌ی توهم‌ها با واقعیت کلی فاصله داشت. جالبه که همیشه هم وقتی یه نقصی یه جایی می‌بینم سریع آرزو می‌کنم کاش من اون کاره بودم… جوونیه دیگه.

بیرون که اومدم، آفتاب داشت غروب میکرد. یه غروب مدرن. از اون غروب‌ها که سرخی عشق توش گم شده…

همه‌ی اینهایی که نوشتم خلاصه‌اش این میشه که دلم تنگ شده…

پی‌نوشت: شیرینی شیرین‌ترین افطار هنوز از ذهنم بیرون نرفته، تلخترینش را هم امروز تجربه کردم. عاقلان دانند 😉

31 آگوست 2010

  نفحه‌ی دیگر رسید…

گفت پیغمبر که نفحتهای¹ حق
اندر این ایام می‌آرد سبق
گوش و هش دارید این اوقات را
در ربایید این چنین نفحات را
نفحه آمد مر شما را دید و رفت
هرکه را می‌خواست جان بخشید و رفت
نفحه‌ی دیگر رسید آگاه باش
تا ازین هم وانمانی خواجه‌تاش²
» باقی این نوشته را بخوانید …

30 آگوست 2010

  آزادی عقیده

اگه در جریان باشین حدود یک ماهی هست که انجمن سمپاد مشغول به کارم. تو این یه مدت که از رمضون گذشته خیلی‌ها اومدن به انجمن سر زدن یا کار داشتن و از این عده تقریبا ۷۰% شون روزه نبودن (داشتن آب‌سرد کن داخل انجمن و خصوصی بودن فضا، کمی محیط رو واسه روزه‌خواری* محیا میکنه) یک بار یه حرکتی دیدم از دوستان … یه چیزی تو مایه‌های مسخره کردن دوستی که روزه‌دار بود و حتی وسوسه اون برای شکستن روزه‌ش. همین باعث شد یه خورده فکرش کنم، به اینکه چرا جامعه به سمتی رفته که خیلی‌ها دین‌داری رو تمسخر میکنن -البته اسم اینی که من منظورمه رو دین‌داری نمی‌شه گذاشت، منظورم همون اعتقادات و سلایق یه نفره- چرا اصلا عده‌ای باید به خاطر علایق و اعتقادات یک نفر اونو به سخره برگیرن؟

افرادی میشناسم که رفتارشون با آدم چادری و غیر چادری کلی تفاوت داره یعنی یه جورایی تابلو ست که این تفاوت رفتار فقط به خاطر نوع پوششونه. چرا باید نوع پوشش، نماد عقیده -دینی- باشه؟ چرا باید عقیده -دینی- مبنای رفتار باشه؟ اگه تا دیروز -و حتی الان تو نظام حکومتی و عرف- آدمای غیر‌مذهبی از لحاظ اعتقادی آزادی کامل نداشتن و حتی گاهی خیلی از عقاید و سلایقشون زیر سوال میرفته -مثل طرح حجاب یا حکم‌های مختلف راجع به روزه‌خواری- چرا الان جامعه که یعنی هر روز روشنفکر تر از دیروز میشه باز همین روال رو داره طی میکنه؟ با این تفاوت که این بار آدمای باحجاب، روزه‌دار و یا حتی دین‌دار مسخره میشن. اگه کسی دنبال آزادی عقیده ست اول خودش باید به آزادی عقیده پایبند باشه. دین‌ هم نوعی عقیده ست، به ازادی مذهبی‌ها و غیرمذهبی‌ها احترام بذارین.

پ.ن. آدما یا روزه میگیرن، یا روزه نمیگیرن، پس به کار بردن اصطلاح روزه‌خواری واسه دسته دوم اشتباهه.

** عده‌ای رو میشناسم که نماز نمیخونن ولی روزه میگیرن، سوال شد واسم چرا؟ نماز که خوندنش راحت‌تر از روزه گرفتنه، چیه که ما رو مجاب به روزه گرفتن میکنه ولی به نماز خوندن نه؟

29 آگوست 2010

  خَلَّهٌ واحده

دعای دوازدهم صحیفه‌ی سجادیه این طوری شروع می‌شه:‌

اللهم اِنَّهُ یَحجُبُنی عن مسئلَتِکَ خِلالٌ ثَلاث
و تَحدونی علیها خَلَّهٌ واحده
خدایا سه خصلت مرا از اینکه چیزی از تو بخواهم باز می‏دارد.
و یک خصلت به آن ترغیب می‏کند.
یَحجُبُنی امرٌ اَمَرتَ به، فَـاَبطَاْتُ عنه
و نهىٌ نَهَیتَنی عنهُ، فَـاَسرَعتُ الیه
و نعمهٌ اَنعَمتَ بها علَىَّ، فَقَصَّرتُ فی شکرها
باز می‌دارد: امری که به‌آن فرمان‌دادی و از آن سر تافتم.
و کاری که از آن نهی‌م کردی و به سویش شتافتم.
و نعمتی که به من بخشیدی ولی در شکرش کوتاهی کردم.
و یَحدونی علی‏ مسئلَتِکَ
تفضّلُکَ علی من اَقبَلَ بوَجههِ الیک
و وَفَدَ بحُسن ِ ظنّهِ الیک
و ترغیب می‌کند به درخواست از تو:
لطفت به آنکه با نیت پاک به تو روی آوَرَد.
و با خوش‌گمانی نزد تو آید.
اِذ جمیعُ احسانکَ تفضّل و اِذ کلُّ نِعَمِکَ ابْتِدآء زیرا همه‌ی احسان‌هایت از روی لطف و همه‌ی
نعمتهایت بی‏پیشینه اند.
فَها اَنا ذا یا اِلهی واقِفٌ بِبابِ عِزِّک … و اکنون ای خدای من! در پیشگاهت ایستاده‌ام …

‌‌
پ.ن. : حتما جملات عربی رو هم بخونید، فوق‌العاده قشنگ‌ند.